امير رسما اعلام كرده بود كه روز ورودش جشن ملى خواهد بود . بنابرين ديگهاى بسيار بزرگى را مصادره كرده به ريگستان آورده بودند اين ديگها نظير همانهائى است كه درينجا پلو سلطنتى را در آن طبخ ميكنند و هركدام گنجايش يك كيسه برنج و سه گوسفند قطعه شده و يك روغن داغكن پيه ( كه در اروپا پنج ليور شمع با آن ميتوان ساخت ) و يك كيسهء كوچك هويج را دارد . تمام اينها را براى جوشيدن يا اگر بهتر بگوئيم براى تخمير شدن روى آتش ملايمى ميگذارند .
چاى هم بدلخواه وجود داشت بطوريكه خوردنى و آشاميدنى پابهپاى هم پيش ميرفت و وقفهاى در كار نبود .
فرداى آن روز مقرر بود يك « عرض » ( بارعام ) تشكيل شود . خواستم اغتنام فرصت كرده تحت هدايت و سرپرستى دوستانم به امير معرفى شوم ولى با كمال تعجب ديدم ما را در همان آستان قصر متوقف ساختند و يك نفر « محرم » به ما اطلاع داد كه اعليحضرت مايل است مرا جداگانه ملاقات كند . اين خبر بمنزلهء ضربهاى براى من و فال بدى براى ديگران بود معذلك دنبال محرم را گرفته پس از يكساعت انتظار داخل عمارتى شدم كه چند روز قبل هم مجال ديدن آن را كرده بودم . امير روى يك تشك يا مخدهء ماهوتى قرمزرنگ در ميان مقدار زيادى كتب و نسخ خطى جلوس كرده بود . بدون اينكه لحظهاى خونسردى خود را از دست بدهم سورهاى از قرآن را آغاز كرده با دعاى معمولى كه براى موفقيت پادشاه ميخوانند ختم كردم .
و پس از اداء كلمهء آمين كه خود سلطان هم آن را با من تكرار كرد بدون اينكه با كوچكترين اشاره يا حرف مرا دعوت كرده باشد پهلوى آن پادشاه برزمين نشستم . اين حركت جسورانه كه با هيئت اتخاذى من كاملا وفق ميداد بهيچوجه مخالف ميل او نشد من كه مدتها است عادت كردهام خجالت نكشم با اطمينان كامل تحمل نگاه خيرهء او را كه به من دوخته بود كردم . شايد هم عمدا اينطور نگاه
سياحت درويشى دروغين در خانات آسياى ميانه ( فارسى ) — صفحة 289
مساهمون: آرمينيوس وامبرى
ص٢٨٩