نظر ميگذراندم با خود ميگفتم حيف نيست تجربياتى را كه در نتيجهء اين همه اقدامات خطرناك ولو هر اندازه ناقابل هم باشد ذخيره كردهام برايگان بدهم ! من بيش از سى و يك سال ندارم و بلياتى كه فقط دست تقدير مرا در مقابل آن حفظ كرده ممكن است هرآن مجددا در كمينم باشد پس مسلما بهتر است از همينجا برگردم .
حاجى بلال ازين بزدلى با خنده ملامتم ميكرد و نميدانم خوانندهء اروپائى هم مرا به ضعف نفس متهم خواهد كرد يا نه . ولى در نتيجهء يك زندگانى پر از حادثه بفكر اين ضرب المثل عاقلانهء ترك افتادم كه ميگويد « تخممرغ امروز بهتر از مرغ فردا است » و من همين را نصب العين خود قرار مىدهم . با كمال جديت مشغول تدارك وسائل حركت بودم كه امير فاتحانه وارد شد و چون اين خبر را سه روز قبل منتشر كرده بودند لذا عدهء زيادى از مردم كنجكاو به ريگستان هجوم آوردند . ولى تشريفات ورود چندان عالى نبود . پيشاپيش دسته تقريبا دويست سرباز در حركت بودند كه چون خلعت چرمى روى لباس بخارائى خود بر تن داشتند كموبيش ميشد آنها را يكدستهء منظم خواند .
بفاصلهء زيادى پشت سر آنها دستجات مختلف با نظم و ترتيب و بيرق و سنج پيش ميآمدند . به نظر من امير مظفر الدين و همراهانش كه همه از مأمورين عاليرتبه بودند با عمامههاى سفيد و دامنهاى ابريشمى كه گوئى تمام رنگهاى قوس و قزح در آن بملاقات يكديگر شتافتهاند به يك عده زن كه در « اپراى » بخت النصر بازى ميكردند بيشتر شباهت داشتند تا به اسبسواران حقيقى از جنگجويان تاتار .
دربارهء خدمهء دربار از قبيل پيشخدمت و غيره كه بعضى از آنها عصاى سفيد و برخى تبرزينهاى بلند در دست داشتند نيز همين تشبيه صادق است . بجز عدهء معتنابهى قپچاق كه بعنوان من تبع در حركت بودند و چه از حيث قيافهء مغولى و چه از بابت سلاح عجيب و غريبشان كه عبارت از تير و كمان و سپر بود نظر را به خود جلب ميكردند هيچچيز ديگر اين گروه انسان را به ياد تركستان نميانداخت .
سياحت درويشى دروغين در خانات آسياى ميانه ( فارسى ) — صفحة 286
مساهمون: آرمينيوس وامبرى
ص٢٨٦