ستارهء اقبال مرا از آن رهائى داده و صحيح و سالم بيرون آورده بود . آيا عنايت مخصوص سرنوشت و خواست خداوند نبود كه اين شاهزاده كه در درياى عياشى مستغرق بوده ، ظاهرش مانند يكنفر سفيه و عارى از حس ترحم است با من تا اين حد از روى انسانيت و باملاحظه و ادب رفتار كرده باشد ؟ آيا نبايد به خود تبريك بگويم كه تمام راههاى اين خانات برويم باز شده و ازين پس هر وقت مجال داشته باشم ميتوانم بدلخواه خود از همهجا ديدن كنم ؟ خاطرهء اين خان و چشمانش كه در عمق حدقه قرار گرفته و ريشهاى تنكش كه در روى زنخ بطور متفرق روئيده است با لبهاى پريدهرنگ و صداى لرزان او تمام شب مرا به خود مشغول داشت و قدرت خدائى را كه بر اقتدار بىپايان و تمايل به خون آشامى اين گونه سلاطين جا بر لجامى از خرافات و موهوم پرستى زده است تحسين ميكردم .
چون درنظر داشتم گردشهاى متعددى در داخل كشور بكنم مايل بودم مدت توقفم در خود پايتخت حتى المقدور كوتاهتر بشود و اگر دعوتهاى خان و اركان دولت و تجار معتبر نبود هرچه ديدنى بود زودتر ميديدم و بتوقف خود خاتمه ميدادم اما اشخاصى كه ذكر شد مثل اين بود كه همكلام شدهاند تا وقت مرا تلف سازند و همين كه فهميدند شاه نسبت به من نظر لطف دارد همه ميخواستند من و ساير حاجيها را بر سر سفرهء خود دعوت نمايند . نتيجه اينكه بيك شكنجهء واقعى گرفتار شده بودم و آن اين بود كه مجبور بودم همه روزه بخانهء هفت الى هشتنفر مهماندار مختلف بروم و براى اداء احترام و حفظ رسومات غذاى مختصرى در خانهء هركدام تناول كنم . هنوز هم وقتى به ياد آن ايام شوم ميافتم كه قبل از طلوع فجر بين ساعت سه و چهار صبح مجبور بودم در مقابل قاب بزرگى از برنج كه در روغن گوسفند شناور بود بنشينم و وانمود كنم كه اشتهاى كامل هم دارم راستى بدنم بلرزه درميآيد . در همچو مواردى مكرر آرزوى نان فطير صحرا را كردم و حاضر بودم اين فراوانى ناسالم را با ندارى سالم و
سياحت درويشى دروغين در خانات آسياى ميانه ( فارسى ) — صفحة 179
مساهمون: آرمينيوس وامبرى
ص١٧٩