موقعى كه از اسب به زيرافتاد فقط توانست چند كلمه بر زبان آورد و سفارش آن مهمان را كه بخاطرش جان خود را فدا كرده بود به برادرش عيد محمد بنمايد . تاجر ايرانى درين بين نزديك رفيق بيچارهء ما زانوزده مثل يك بچه گريه ميكرد و ما به سركردگى عيد محمد تا طلوع فجر مقاومت كرديم . وقتى هوا روشن شد راهزنان كشتهها و زخمىهاى خود را برداشته دور شدند و مادر همينجا قبرى براى پهلوان شجاعمان حفر كرديم و تاجر ايرانى سه روز بعد صحيح و سالم به حصار استرآباد وارد شد .
به يادگار اين حادثهء غمانگيز عيد محمد چندين نان بين ما تقسيم كرد و پس از آن از راه يك جلگهء بىآب و علف به سمت شمال حركت كرديم . براى جبران آن معطلى مجبور شديم تمام شب را بدون وقفه راه برويم . هوا خيلى خوب بود و من در كجاوهء خود گرم و نرم لميده مشغول تماشاى شكوه آسمان پرستاره كه در صحرا بيش از همهجا داراى رفعت و جلال است بودم . با همهء اين احوال خوابم برد و بيش از يك ساعت نخوابيده بودم كه از صداى داد و فرياد سراسيمه از خواب پريدم . از هر طرف مرا صدا ميزدند و ميگفتند : حاجى قبلهنمايت را نگاه كن مثل اين است كه راه را گم كرده باشيم . سنگ چخماق را فورا آتش زدم و در روشنائى آتشزنه كه داشت ميسوخت ، متوجه شدم كه در حقيقت بجاى سمت شمال داريم به جانب مشرق پيش ميرويم . كاروانباشى كه احتمال ميداد به بعضى باتلاقهاى خطرناك نزديك شده باشيم اينطور صلاح دانست كه تا طلوع فجر از جا حركت نكنيم .
خوشبختانه بيش از نيمساعت نميشد كه راه را عوضى رفته بوديم . و اين همان موقعى بود كه آسمان ابر شده بود . باوجود اين تأخير غيرمترقبه بموقع به منزل مقرر رسيديم و مركبها را در ميان تيغ و خارخسك رها كرديم تا خستگيشان رفع شود . درين منزل جديد با كمال تعجب ديدم مقدار زيادى هويج كاشتهاند به بلندى نيمپا و كلفتى
سياحت درويشى دروغين در خانات آسياى ميانه ( فارسى ) — صفحة 135
مساهمون: آرمينيوس وامبرى
ص١٣٥