تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 7961

مساهمون:

ص٧٩٦١
شاهنشاه عالم فاضل سياستمدار ما تكليف كردند و او رد كرد . پول دادند طمع غالب شد و خيلى خيلى زيادتر خواست . سفير انگليس خلوت با شاه مذاكره كرد تا چهل مليان ليره پول دادند نتيجه نداد . به قشون پوشالى خود مغرور [ بود ] و آلمانها را پشت دروازهء طهران تصور [ مى ] كرد . تمام را الدرم بلدرم جواب داد و حقيقتش اين بود كه از شدت حرص و طمع ، پول مىخواست و غير آن نيتى و خيالى نداشت .

سوم شهريور در همدان

من در 1320 در ماه شهريور همدان بودم . عباس پسرم و خانمش تاجلى و سودابه دختر قمر الدوله در توى چمن خانهء سعيد الممالك ايستاده بوديم . منتظر درشكهء آنها [ بوديم كه ] در حصار مهمان حسين مستأجر خود بودند . من بازديد آقاى ممتاز فرماندار وعده داده بودم . سعيد الممالك و آقاى كليددار حضرت روى نيمكت نشسته بودند . پنج يا شش آيروپلن در هوا پديد آمد . چون چندى بود هواپيماهاى دو همسايه در شهرها و دهات قصبات به زبان تركى ، فارسى ، فرانسه ، ارمنى ابلاغيه مىانداختند چيزى كه از آنها خارج شد همه تصور ابلاغيه نموديم . به فاصلهء كمى صداى مهيبى برخاست . يكى بعد ديگرى فهميديم بمب است نه ابلاغيه . فرار به زير دالان فاصلهء چمن و عمارت با اندرون كرديم . متفكر ، مبهوت . هفت بمب تركيد و يك‌مرتبه شهر برهم خورد . زن ، مرد ، كوچك و بزرگ فرار [ كردند ] به بيرون شهر و دره‌هاى الوند . ما در چمن مشغول تماشا شديم . كليددار اصرار كرد كه مردى تهيه ديده ، ناهار حاضر كرده خوب نيست نرويد . درشكه‌اى پيدا شد عباس و خانمها رفتند . من هم پياده خانهء فرماندار كه نزديك بود [ رفتم ] . مدتى در زديم تا باز كردند . داخل عمارت و اطاق شدم . تا آقاى ممتاز آمد خيلى تعجب كرد كه من از منزل بيرون آمده‌ام و خلف وعده نكرده‌ام . من گفتم همه از خانه‌ها فرار مىكنند . من را هم مثل همه مىدانست و از اوضاع تهران مسبوق بود يا نبود چيزى به من بروز نداد . فقط گفت اوضاع خراب است . آدم او را فرستادم درشكه آورد و به حصار رفتم . تمام باغات اطراف شهر و باغات حصار مملو از جمعيت بود و متصل هم مىآمدند . ناهار و چاى عصر صرف شد . آنها پياده [ رفتند ] و من ماديان كثيف حسين را سوار شده يك‌سر خانهء آقاى سعيد الممالك . برادرزاده‌ها او را هم به وحشت انداخته بودند [ كه ] برود سعيديه . منتظر آمدن من و مشورت با من بود . من صلاح نديده گفتم اگر شما كه يكى از بزرگان شهر هستيد فرار كنيد همه تأسى كرده بد اندر بدتر خواهد شد . منصرف شده نرفت .