تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 7769

مساهمون:

ص٧٧٦٩

تصادف اتومبيل

در چهارراه پهلوى اتومبيل ما كه خواست از دور چراغ رفته به خيابان اميريه برود چرخ اتومبيل به پايهء چراغ گرفت تكان سختى به ما داد و يك قسمت پايهء چراغ را خراب كرد . فورى آژان پست اتومبيل را نگاه داشته شوفر را جلب كرد . مسافرين به آه و ناله برخاستند و يقين كردم كه شوفر مست است . مدتى آنجا معطل شديم تا شوفر ارمنى ما از كميساريا آمد و خسارت پايهء چراغ را متعهد شد . اتومبيل را حركت داد . ساعت نه از دروازه خارج شديم . آخر خيابان شهر نو مدتى معطل شديم تا آژان پست به جوازها نگاه كرد .

سه بربرى

ماهتاب زد و اتومبيل ما را روشن كرد . ما درست قيافهء سه نفر بربرى [ همسفر ] خود را ديديم . يكى از آنها كه ريش بلندى داشت صورت مضحكى را دارا بود . علاقهء تامى به عيالش داشت . به مجرد آن‌كه شاگرد شوفر براى بازديد بارها به سقف اتومبيل رفت عيال خودش را فورى آورد پيش خودش نشانيد . اين محبوبهء آقاى بربرى يك زن بلند بالاى تنومند بسيار بد صورتى بود . اينها همان نژاد چينى و مغول هستند ، زرد چهره ، با گونه‌هاى برجسته ، دهان تورفته ، چانهء باريك دراز ، با ريش تنك و كوسج . خانم بربرى يك لبهائى هم داشت كه از كلفتى و ضخامت به هيچ نژادى شباهت نداشت . دولت حكم كرده است اين ايل بربرى را تخت قاپو كنند . اين چند نفر فرارا به طهران آمده‌اند ، چون امر معيشت در طهران سخت بود به كرمانشاهان مىروند . اين بربرى مضحك ما كه شوخ هم بود نگاههاى عاشقانه به خانمش مىكرد و لبخندهاى پىدرپى مىزد . شاگرد شوفر آمد آنچه كرد حريف نشد كه جاى خود را مجددا مالك شود . من به بربرى گفتم همين يك زن را دارى . گفت از اول عمر . گفتم كرمانشاهان تجديد كن . گفت همين خيال را دارم . خانم چشم غرّه‌اى به شوهر خود رفت و گفت ياد بگير . بعد گفتم اين زن را دوست دارى ، گفت خيلى . گفتم پس چرا زن خواهى گرفت . گفت دلم مىخواهد . گفتم به اين تركيب كه تو دارى كسى دختر به تو نمىدهد . دست به ريش برده گفت مىتراشم . خودم را درست مىكنم . مختصر همه صحبت ما با اين بربريها بود .

تصادف با الاغ

بالاى مهرآباد اتومبيل ما چند الاغ را زير گرفت و شل‌وپل كرد . به حمد اللّه خطر سيم