ساعت حركت
فردا كه روز يكشنبه بود صبحى به منزل حضرتوالا رفتم . خدمتشان رسيدم معلوم شد كه نيم ساعت به غروب مانده تشريف آورده بودند و همان ساعت بليط حركت را از شعبهء كاشانى كه در خيابان جليلآباد بود يكسر تا همدان نفرى هيجده قران گرفته بودند . بعد سجل را از حضرتوالا عين السلطنه گرفتم به اتفاق شاهزاده بهمن ميرزا رفتيم كميساريا . معرفنامه گرفته به اتفاق معظم له به ادارهء جواز [ رفته ] جواز را گرفته آمديم خدمتشان . هى تلفون كرديم به گاراژ كه ساعت حركت را معين نمايد . آخر معين نكرد . ناهار را خورديم و بعد از خواب باز تلفون كرديم كه در چه ساعت حركت مىكنيد ، جوابهاى مختلف داده مىشد . گاهى مىگفتند چهار بعدازظهر . گاه مىگفتند سه بعدازظهر و گاهى مىگفتند همين حالا بيائيد . بالاخره جواب مساعدى نگرفتيم .
گاراژ
من با تجربياتى كه در مسافرت خود حاصل كرده بودم مىدانستم آنچه اين صاحبان گاراژ مىگويند دروغ است . اينها شبانهروز مشغول كلاهبردارى و تقلب و دروغاند . با اين حال همهكس فريب اينها را با اطلاعاتى كه دارند مىخورد . ساعت پنج بعدازظهر ما به شعبهء جليلآباد رفتيم كه بنا بود آنجا سوار اتومبيل شويم . آنجا معاذيرى آورد كه بايد تمام مسافرين در گاراژ مركزى ( خيابان سپه ) حاضر باشند ، جوازها ديده شود ، حساب و كتاب صاحب اتومبيل معلوم شود . خصوصا كه از اين خيابان ممكن نيست برود . مأيوس شده به سمت گاراژ مركزى حركت كرديم . حسن حمال هم چمدانها را كول گرفته عرقريزان و ناسزاگويان در دنبال ما مىآمد .
مهدى الموتى
بين راه مهدى الموتى عموى زينب خانم ملاقات شد . بنا كرد زبانريزى كردن . اين آدم سرآمد صاحبان گاراژ است در انواع تقلب . داستان او مفصل است و در روزنامههاى سابق خودم چه در توقف الموت و چه در توقف قزوين شرح دادهام . فعلا اين آدم عريضه به اعليحضرت نوشته كه تقى خان جوانهاى الموت را از مشموليت سرباز وظيفه معاف كرده و به واسطهء فضولى كه نموده گرفتار [ شده ] و از الموت فرارا به طهران آمده است . اما اين يك زبانى دارد و يك صورت حقبهجانبى دارد كه امكان ندارد هيچ محكمهاى تصديق قول او را نكند ، چنانچه من كاملا از حيله و تزوير و زبانبازى او آگاهم