عمارت نظميه
عمارت مفصلى كه شايد متجاوز از يك كرور تومان بشود از براى نظميه مىسازند كه به كلى اين باغ محصور خواهد شد . بعلاوه اين نظميه هم در محل مناسبى كه محل عبور و مرور باشد مثل ميدان سپه واقع نشده و خودشان فهميدهاند اين محل مناسب نظميه نبود . اينك مجبور شدند خيابانى از خيابان علاء الدوله متصل كنند بلكه رونقى بگيرد .
خيابانهاى شمران و جعفرآباد
بيشتر كارهاى مملكت ما همينطور است . بدون مطالعه و مشورت و يك نقشهء صحيح طردا للباب شروع مىشود . در وسط كار ندرة و آخر كار كليتا پشيمانى حاصل مىشود و آنوقت با مخارج زيادترى به اصلاح آن مىكوشند و عاقبت يك چيز مزخرفى مىشود كه خودشان نادم مىشوند . مثلا چهار دفعه خيابان شمران را ، پنج مرتبه خيابان جعفرآباد را تغيير دادند و هر دفعه يك خسارت كلى از ساختن ديوار و تغيير عمارت براى صاحبان آن وارد شد كه اگر دفعهء اول با يك نقشهء صحيح وسعت و استقامت به آن مىدادند اينهمه خسارت و ضرر مكرر به صاحبان باغ و اراضى واقع نمىشد .
مشكل جا در اتومبيل
ما برگشتيم به گاراژ . با همهء تجربه غافل از معاينهء اتومبيل و جمعيت آن شديم و به حرف مهمل مدير گاراژ كه من به شما محل مناسبى مىدهم كه راحت باشيد اقناع شديم .
هرقدر بهمن ميرزا اصرار كرد برويم جاى خود را بگيريم ما به حرف او اعتنا نكرديم .
ساعت هشت و نيم مدير گاراژ كه ما مقابل او نشسته بوديم و به ما وعدهء جاى مناسبى كرده بود گفت حضرتوالا چرا تشريف نمىبريد . موقع حركت است . من به او گفتم شما گفتيد كه همه را بيرون مىآورم و جاى خوب مىدهم . گفت حالا هم تشريف ببريد جاى شما معلوم است . گفتم چطور معلوم است و نمره نداديد و تعيين محل در بليط شما معلوم نيست . جواب داد ما قواعدى داريم كه شما نمىدانيد ، يا اللّه يا اللّه تشريف ببريد ، تشريف ببريد . ما برخاسته وارد محوطهء گاراژ شديم . يك اتومبيل گراهام بزرگى براى مسافرين حاضر بود . ميان آن زن و مرد و پير و جوان ريخته بودند . يك هياهو و قالمقال عجيبى بود كه از دور مايهء وحشت بود ، چه رسد كه داخل او شود . ملكآرا را سراغ مدير گاراژ فرستاديم كه براى ما ممكن نيست كه با اين اتومبيل برويم و هيچ محلى هم براى ما باقى نگذاشتهاند كه ما بنشينيم . جناب مدير خودشان آمدند و داخل اتومبيل شدند .