در اين كافه به ما سيرى يك قران داد كه چهاريك آن يك تومان و يك من تبريز آن چهار تومان مىشود و قس عليهذا كباب و كتلت و غيره .
همراهان
همراهان : حضرت اقدس و الا عين السلطنه ، نگارنده و عباس ميرزا و بهمن ميرزا ، يك خانم مدير پير با صورتى چون ترب باد كشيده و يك طفل كوچك كه دائم به او نان [ و ] اقسام شيرينى مىداد كه آنى دست و دهان طفل تهى از اغذيه نبود . نوكرى داشت كه مربع مستطيل مرادف خانم مديره نشسته بود . سبدى مملو از شيرينى و غيره دودستى چسبيده بود و متصل سيگار مىكشيد و نانشيرينى به توسط خانم مدير به طفل مذكور مىخورانيد . خانم جوان گيلكى جنب ارباب نشسته بود . اين خانم به رشت مىرفت و چندان پروا نداشت [ كه ] ارباب مصاحب او شده . متصل صحبت مىكردند . گاهگاهى هم من و بهمن ميرزا داخل صحبت آنها مىشديم . يك خانم ديگر با دختر شانزده سالهء خودش همدان ديدن مىرفتند . محل نشستن دخترش خوب نبود . دائم با والده مباحثه مىداشت . يك نفر نوكر نراقى [ و يكى ] از آن تركهائى كه ندرتا خوشمزه واقع مىشوند با دو سه نفر مرد ناشناس در اتومبيل بودند . همينطور مىرفتيم . باد گرم به شدت مىوزيد و همه را كسل كرده بود .
قزوين
نزديك اذان صبح بعد از عقبات دروازه وارد گاراژ اطمينان شديم . اين گاراژ كاروانسراى بزرگى بود كه به جاى طويله دور آن محل اتومبيل ساخته بودند . فقط دو اطاق پست و يك قهوهخانهء چرك كثيف داشت . امتياز آن هفت هشت تختخواب بود كه در محوطهء كاروانسرا گذاشته [ بودند ] و شوفرها روى آن خوابيده بودند . ما روى يكى از تختها كه خالى بود نشستيم . شاهزاده ملكآرا رفتند چهار فنجان چاى تميز براى ما آورده صرف كرديم . قدرى در كاروانسرا راه رفتيم تا هوا خوب روشن شد . بيرون آمده به خانهء شاهزاده عدل الممالك رفتيم . شاهزاده ملكآرا كه هشت سال بود از مأموريت قزوين غيبت كرده بودند اينك خيابانهاى جديد و باغ شاهپور وضعيت دكاكين به نظرشان تازه مىآمد و تعريف مىكردند . درب باغ عدل الممالك مقفل بود و چون از باغ تا اندرون مسافت طولانى بود دق الباب در آن موقع نتيجه نمىداد .