تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 7737

مساهمون:

ص٧٧٣٧

صبحانهء اسعد الحكماء

اينجا ارباب به خطاى خود برخورده گفتند توقف بيهوده [ است ] و به خانهء اسعد الحكما برويم . بلادرنگ حركت كرديم . دق الباب ما با صداى سگ خانه باعث بيدارى اسعد الحكماء شد و فورى درب را به روى ما باز كرد . پس از خوش‌وبش و سلام عليك ما را در مهتابى خود پذيرائى كرد . نان تازه در خانهء اسعد الحكماء مىپختند رايحهء آن به همه‌جا پيچيده بود . ملك‌آرا بعد از آن‌كه چندين مرتبه دماغ خود را ماليده و دماغ خود را بالا كشيد گفت عجب بوى قهوه مىآيد . اسعد الحكما غيبت كرد و پس از ربع ساعتى با يك مجموعه صبحانه كه محتوى چهار فنجان بزرگ شير و چند نان لواش تازه پخته كه در كوچه بنده بوى آن را بوى قهوه فرض كرده بودم با يك ظرف نان‌شيرينى و يك ظرف پنير جلوى ما گذاشت . ما كه از مهمانخانهء شرق كرج گرسنه بيرون آمده و تا اين موقع هم چيزى نخورده بوديم با كمال اشتها همه را بلعيديم .

آوج

چون شوفر گفته بود ساعت شش حركت مىكنم - اگرچه به واسطهء تجربه ما اقوال اينها [ را ] هيچوقت باور نمىكنيم - محض آن‌كه داستان مريم خانم پيش نيايد با اسعد الحكما وداع كرده مجددا به خانهء عدل الممالك رفته اين دفعه بر خلاف دفعهء سابق با شكمهاى سير و قدمهاى تند مىرفتيم . باز درب باغ بسته بود . بيهوده معطل نشده وارد كاروانسرا ( گاراژ ) شديم . بعد از معطلى زياد چهار به ظهر مانده حركت كرديم . اين دفعه به جاى خانم گيلك دخترك شانزده ساله‌اى نزد ارباب نشسته بود و ارباب كمال مسرت از اين پيش‌آمد داشت كه بعدها با او داخل صحبت شد . ديگر با من و بهمن ميرزا اعتنائى نمىكرد . تا آوج تازه‌اى روى نداد . همان‌طور هوا گرم [ بود ] و باد گرم هم مزيد آن شده بود . در آوج توقف شد . ناهار كره ، نيمرو ، ماست ، نان و پنير با خيار و سيب كه همراه داشتيم صرف شد . ما در سايهء درخت گردوئى ميان شخم‌زارى ناهار صرف كرديم و روى همان كلوخها هم دراز كشيديم كه كلوخها به پك و پهلوى ما فرو مىرفت و خيلى ما ناراحت بوديم . فقط بهمن ميرزا از ما عاقل‌تر بود كه جاى خود را از سنگ و كلوخ پاك كرد و محل استراحت خوبى براى خودش تهيه كرد . با اين حال چون شب هيچ نخوابيده بوديم به قدر يك ساعت و نيم خواب كرديم . شوفر خيال حركت نداشت . با هزار ماجرا چهار بعدازظهر اتومبيل را به قول حاج مجد الدوله زين كرد . بهمن ميرزا كه براى قضاى حاجت رفته بود آفتابهء برنجى را به چاه انداخت . ما خواستيم كه قهوه‌چى آن را بيرون