كرد . در كالسكهء او نشست . مسافت كمى رفتند يكمرتبه پنجاه قزاق خلق الساعه [ حاضر ] شد دور كالسكه را گرفته بردند خوى ، از آنجا تبريز . هزار و هشتصد شتر قورخانهء او را حمل تبريز كرد . بيست اتومبيل از طهران رفت خزانهء او را بياورد .
در لرستان ، مشغول خلعسلاح شدند . جرايد ما مطالب را خوب نمىنويسند . همان خبرى است كه وزارتخانهها مىدهند . اقبال السلطنه دستگير شد به چه ترتيب معلوم نيست . ديروز نوشته بود اقبال السلطنه در گوشهء محبس به سزاى خود رسيد . چنين مستفاد مىشود كه مقتول نمودهاند .
پاى عميد الدوله درد مىكند . خيلى آنجا مىروم ، خيلى از مردم آنجا مىآيند . نوشته ثلث املاك را بردم به سالار السلطنه دادم . وليعهد فرحآباد رفته . گفتند آمد اقدامات مىشود . عمل خانهء من گذشت . هزار تومان بدهم اما يك شاهى ندارم كه بدهم . اسمعيل ورداورد شكار رفته بود ده كبك ، يك خرگوش آورد . شبها ويلن مىزند . بزمى دارم .
« هنگام تنگدستى در عيش كوش و مستى » . ملكه و زينب ضرب مشق مىكنند . تماشا دارد . مادر زينب همهجا مىرود . چيزهاى تازه مىبيند .
اتمام قضيهء مؤلف و ساعد الدوله به وسيلهء قائممقام الملك
سهشنبه 23 ج 1 ، دهم جدى ، اول ژانويه 1924 - قائممقام الملك امروز سه بعدازظهر مرا خواسته بود رفتم . ساعد الدوله بود . گفت شما عز الممالك را اختيار بدهيد ساعد الدوله به من داده . گفتم بسيار خوب . قدرى گذشت ، گفت وقت را ضايع نكنيم برخيزيد برويم بيرون با شما صحبت كنم . رفتيم حياط . خيلى صحبت شد . گفت همه ايران غارت شده ، همهكس خسارت برده ، خود من صد هزار تومان مالم رفت ، خانهام رفت . من هم شرحى گفتم كه آن را بولشويك برد . چه ربط به كسى دارد كه مليانر است .
من در حياط ماندم ، او رفت اطاق . بعد بيرون آمد كه در ده هزار تمام كنيد . گفتم اگر اين مبلغ باشد من به او بخشيدم ، يك شاهى نمىخواهم . بعد رفتيم اطاق . با ساعد الدوله صحبت شد . گفتم امروز سرهنگ ، فردا سرتيپ ، پسفردا امير لشكر ، تمام مايملك سپهسالار ، من پير بيكار ، ماحصل يكعمر مرا بردى ، تمام محاسبات پدرت را از بانك ، دولت و غيره تمام كردى . حساب مرا هم تمام كن . من ظلم كردم . قادر بودى قاهر . طريقهء رسيدگى اين بود . من نمرود ، من فرعون ، من حجاج آيا عيال من ، بچهء من هم ظالم بودند .
بعد از مسافرت آنها گفته شد ، چهوچه . اما تمام من او را مرد مىكردم و تملق مىگفتم .
سرت به سر شاه مىماند .
قائممقام الملك قلم دست گرفته گفت من مىنويسم . من گفتم به آن مبلغها راضى