حاجى ميرزا احمد حكيمباشى مرد معقول و در طب قديم سرآمد اقران است . جنبهء بلاهت دكتر بايد از خليل ميرزا جد امى او باشد .
اسامى كانديداها و حاضر الوكالههاى قزوين را نوشته ملصق به اين جزو نمودم « 1 » .
مسافران
دوشنبه 20 - اداره سر آفتاب خبر كرده بود با درشكهء رفعت السلطان بيرون شهر رفتم .
تا سه به ظهر مانده معطل [ شدم ] اگر دروغ نگفته بود اين مدت را اقلا خواب مىكرد .
اتومبيل بسياربزرگ بطىالسيرى بود . دهنفر جلو نمرهء اول بوديم . خليل ميرزا اعضاء تلگرافخانه رشت با يك زن رشتى كه ادعا مىكرد عيالم است با دو زن طهرانى كه از رشت مىآمدند در اين اتول بودند ، با دو گيلك ، يك يهودى و ميرآخور و يكنفر ترك كه تا طهران كلمهاى حرف نزد . فقط سيگار كشيد و اخوتف انداخت . پانزدهنفر با هشت خروار بار هم پشت اتومبيل سوار ، چند نفر هم نزد شوفر كه يكىيكى در راه پائين آمدند . بقدرى اتومبيل سنگين شده بود كه به صعوبت حركت مىكرد . تقريبا سيصد تومان حساب كرديم ارباب بهمن پول گرفته بود . به همه جهت سه پوط بنزين كه پوطى ده تومان باشد مصرف اتومبيل بود . اينها كه پشت نشسته بودند از شدت خاك فقط مجسمهء خاك شده بودند . اگر آدم بداند صد تومان دستى بدهند هرگز راضى نخواهد شد ، انجا بنشيند . بيچاره زنومرد نمىدانند و گرفتار مىشوند . در ينگى امام ناهار خورديم . از آنجا باد مخالف شد و خاك به ما و خانمهاى چادر اطلس خدمت كرد . يكى از آن طهرانيها پير بود ديگرى جوان خوشگل . هردو متعلق به خانوادهء ميرزا محمد خان سلطان از نظاميان مقيم رشت بودند . خانم خوشگل ما مريض هم بود . اينها روبروى خانم رشتى از هوا و مردمان رشت بدگفتند . خانم رشتى طاقت نياورده دفاع مىكرد . من و خليل ميرزا فتنه مىكرديم ، ضمنا وقت مىگذرانديم . تا يك ساعت به غروب مانده كه وارد شهر طهران شديم .
ورود به خانه
از دم پستخانه درشكه گرفته منزل آمدم . همه سلامت بودند جز عباس و مسعود كه مريض و زينب مىگفت در مدت غيبت شما اول سياهسرفه گرفتند سپس يكى بعد ديگرى تب و نوبه . الى حال كه عباس بهتر است ولى مسعود تب مىكند و حرارت دارد .
هامش
( 1 ) - متأسفانه ضميمه نبود مفقود شده است .