تا بصره مىبرم . مراجعت عبد الصمد نوكر ما هم همراه شما مراجعت مىكند .
من ديدم بهترين مسافرت همين شكل است كه مقدمات هيچ نداشته باشد . گفتم پس قلم و مدادى به من بدهيد تا چيزى به شهر بنويسم . فورا دادند و من كاغذى به عنوان آقاى عماد السلطنه و حاج افخم الدوله نوشتم كه با همان لباس تنم و با بيست و هفت تومان اسكناسى كه قمر الدوله به من داد از امامزاده معصوم به زيارت عتبات عرش درجات حركت كردم . آن زن ، آن بچه ، آن خانه و شما . اگر مردانگى داريد يكصد تومان يا علاوه هم در همدان به من برسانيد ، زياده قربان شما ، خداحافظ . دو كلمه هم به زينب خانم نوشتم كه من رفتم . آنچه مىخواهيد از حاجى افخم الدوله بگيريد . انشاء اللّه يك ماه ديگر خواهم آمد . اين دو كاغذ را به قمر الدوله داده بيست و هفت تومان اسكناس را گرفته به سراغ اتومبيل حركت كرديم .
به سوى قزوين
يك ربع كشيد تا جابهجا شديم . وداع نموده اتومبيل به راه افتاد . من بىاختيار خندهء طولانى كردم كه در عمرم همچو مسافرتى ننموده بودم . بعد تفكر كردم ديدم واقعا معنى مسافرت خوب همين است كه من نمودم . صبح در شهر باران مىآمد من فقط روى كت و شلوار يك پالتو بارانى پوشيده بودم . كلاه كهنهء خود را به سر گذاشته بودم ، پوتين كهنه .
لهذا لباس من هم آبرومند نبود . يك ساعت و نيم از شب رفته وارد منزل آقاى رفعت السلطان شديم كه از دو روز قبل منتظر مهذب الدوله و عين الملوك بودند . اما يك مرتبه چشم آنها به من افتاد و باعث تعجب زياد آنها شد و تا پاسى از شب رفت نواب عاليه تصور مىكرد تا همان قزوين آمدم و بيشتر متعجب شد وقتى كه گفتم تا عتبات مىروم . ملكه ماشاءاللّه قشنگ و خوب شده . ورجه و ورجه « 1 » مىكرد و مسرور بود . قدرى بيرون و قدرى اندرون بودم تا موقع شام و خواب .
عز الدوله و سفر مؤلف
سهشنبه - صبح مهذب الدوله با رفعت السلطان پستخانه رفتند كه چمدان خود را با پست روانه دارند تا اتومبيل سبك شود . من خانهء عدل الممالك رفتم . آنجا هم اسباب تعجب و صحبت زياد شد . اما همهكس تعريف مىكند و مىگويد مسافرت بىمخمصه و خوب همين است كه شما نموديد . ملكآرا آمد . ميرآخور آمد . تا پرسيدم پول دارى
هامش
( 1 ) - در اصل - فروجه .