تواناى آزادى ، چهوچه . عبارتهائى كه در قوطى هيچ عطارى نيست . مشير الدوله در مجلس نطق مىكند و مىگويد خيابانى خيال تجزيهء آذربايجان را داشت و هرقدر ما از در مسالمت داخل شديم او تمكين نكرد . اهل تبريز هم با او نبودند و راضى به اين مطلب نبودند . اگر بودند يك دسته قزاق نمىتوانست در ظرف چند ساعت آن شهر را تصرف كند . چنانچه در دورهء ستار خان و باقر خان كه شهرى خواهان آن بودند آنهمه قشون و توپ در ظرف چند ماه ممكن نشد داخل شهر شود . آنوقت شرحى توصيف از تبريزيها مىكند كه هرگز مردم تبريز به « لامركزيت » قائل نمىباشند . آنها مىدانند تجزيهء آذربايجان از ايران همان ساعت اضمحلال خودشان است .
با اين نطق مفصل ، آن هم از دهان مشير الدوله ، شخصى كه امروز اول شخص است در ايران ، جرايد حيا نكرده هرچه جلوى قلمشان مىآيد مىنويسند .
پليس جنوب
سفارت انگليس در جريدهء « ايران » ابلاغيهاى از قضيه پليس جنوب صادر نموده كه براى مزيد اطلاع عين آن ملحق به اين كتاب شد « 1 » . هفت سال است اين عده قشون را انگليس اداره مىكند . شش ماه هم اگر چند نفر صاحبمنصب آن بودند چه مىشد . اين همه هم كه دولت ايران مقروض انگليس است . تا امروز هم كه ماهبهماه بلكه روزبهروز از او قرض مىكند . دويست هزار ليره هم براى بقاى همچو نظامى گرفت . سرشكستگى و كسرى براى او نبود . براى هرفرد اين نظام هفت سال زحمت كشيده شده است . براى هرنفر آن مبلغها خرج شده . با اينهمه مهمات و اينهمه لوازمات حتى آنهمه ابنيه رايگان را از دست دادند .
حيف اسبهاى پليس جنوب
تلگرافى از كرمان در روزنامه ديدم كه فرياد مىكند دولت همچو نظامى را نگذارد منحل شود . آدمهاى آنكه جاى خود دارند ، حيف صد حيف از اين اسبهاى هفت سال تعليم يافته كه هريك چندين ذرع مىجهند و هريك چقدر تعليم دارند كه در ميدان شهر كرمان به قيمت نازل حراج مىشود . اين مهمات ، اين عرابهجات ، اين قاطرها ، اين ملبوسها ، اين لوازمات سفر و حضر همهوهمه از دست ايرانى رفت .
هامش
( 1 ) - متن آن در صفحات 6206 تا 6210 چاپ شده ولى اصل آن در كتاب بهجاى نمانده است . ( مسعود سالور )