شجاعت را شهباز و على اكبر كردند . فعلا در تهيهء سيورسات هستيم . پست زوارك رفته چند روز ديگر ممكن [ است ] تشريف بياوريد .
رحيم خان روىهمرفته شخص نالايقى بود و تمام صفات و اخلاقى كه نبايد در وجود يك رئيس و سردارى جمع باشد در اين آدم جمع بود . اين آخر هم بچه خوشگلى داشت مريض شده بود ديگر آن جزئى حواسش هم رفته بود . محمدآقا خان را همهكس مىشناسد . آدمى است خيلى بلندبالا ، بسيار كلفت ، صورت بسيار بزرگ كريهى دارد .
دماغ بسياربسيار بزرگ و طورى در صورت او پهن و ماليده شده كه دو سمت صورت را گرفته و سوراخهاى آن به زحمت ديده مىشود . مجدر و چشم بسيار ريز كوچك ، به اين واسطه بقدرى بدشكل و بدصورت است كه تصور مىكنم لنگه نداشته باشد . در عوض يك عيال روسى يا گرجى دارد كه با ماه برابرى مىكند و به اصطلاح عوام ماه به او مىگويد تو درنيا كه من درآمدم . سابقا هم رئيس آترياد اردبيل بود .
جنگ قزاق در گدوك
عيسى زواركى از جنگ اين قسم روايت كرد . از سمت دينهرود قزاقى كه از طالقان آمده بود از زوارك ، سراج محله ، گرمارود ، ايواتر قزاقهاى مقيم الموت با دويست نفر از رعاياى همين دهات و ساير دهات بالا ، شب شنبه حركت كردند . روز يكشنبه از چند سمت با توپ و تفنگ حمله بردند تا مقارن ظهر . از آنطرف هم شليك مىشد . بعد مه همهجا را گرفت و صداى تفنگ از آنطرف ساكت شد . دو سهساعت مه بود بعد رفت .
اينها مجددا شليك توپوتفنگ نمودند با كمال شدت . اما از آنطرف جوابى نمىآمد .
اما جرئت نزديكشدن نمىكردند مبادا مكرى باشد . بالاخره قدمقدم نزديك شدند و هى فشنگ حرام كردند تا رسيدند به كاروانسرا و ديدند كسى نيست . ديگر اين دفعه ايست نكرده تا مران رفتند و يكى دو خانه هم در مران خراب نمودند . ما هم تمام آذوقه و فشنگ بارمان بود . يك عده هم همراه آنها و بلديت و راهنمائى و كمك مىكرديم . نفرى يك تومان رفتن انعام دادند . به شهباز گفتند درجهء وكيلى دادند . نايب حسن خان با ژاندارم همراه بود و خيلى شجاعت كرد . گفتند رئيسى كه از شهر آمده با رئيس سابق خيلى دعوا كرد . به او گفته است آبوهواى بالاروچ خوب بود و ميل نداشتى حركت كنى . حالا هم زود بود بيرون آمدى . خيلى بدگوئى نموده بود ، او را به شهر فرستاد . گفتند صاحبمنصبان و قزاقها گفته بودند همينجا تيربارانش كنيد . مىگفت يكنفر الموتى بالا نيست كه ده مرتبه شلاق نخورده باشد . پرسيدم تو چند دفعه خوردى . گفت حساب ندارد . عيسى بالاكارى نداشت گفتم برود شهر . شب را مشغول تحرير بودم .