اما اين چند سطر كه در تاريكى نوشته دست اشخاص غيرمعلوم يا معلوم افتاده بالاخره مىسوزانند و ما را به آن دستى نيست . فقط آنچه يقين است نوشته « حسين مفتاح السلطنه دعاى مرا به دوستان برساند به آن هم خداحافظ بگويد » .
ديگر بايد نوشت كه تمام اين كارها را قبل از شام و تقريبا تا ساعت دو و نيم كرده .
آن شب به اهل خانه و حاجى افخم الدولهء بيچاره چه گذشته نوشتنى نيست . تمام صدمات مال آن بدبخت است كه بيست سال زحمت كشيده و خرجها كرده تا يك همچه جوانى را بزرگ كرده است كه از بىاقبالى به فاصلهء يك ساعت از دستش رفته . . . افسوس افسوس .
من به قدر قوه شرح واقعه را در يك كتابچه نوشتم با صفات و احوال او . بعد از اين مقالهها بايد نوشت كه در اين بابويه مدفون شد و تقريبا تا ظهر خون از اين زخم كله به سر و صورت مردانهاش مىپاشيد .
روز ششم واقعه از بىتابى كه داشتم و خواب نمىرفتم پياده تا به ابن بابويه رفته و برگشتم كه خستگى پيدا كنم . عموم طايفه از گريه و زارى فروگذار نكردند كه فى الواقع الان هم بايد با گريه اسم او را برد . چرا مرتكب همچو حركتى شده . آنچه از روى واقع بايد گفت همين است كه مراتب لياقت خودش را بيش از اينها مىدانسته و سواى رشادت و ورزش بدنى و مشق نظام و پهلوانى فكرى نداشته كه وسايل آن مطالب موجود نمىشده است و همين فقره او را كسل داشته . ميلش اين بوده به جنگ برود و رئيس يك دسته سوارهنظام باشد . يعنى بر خلاف جوانهاى فكلى امروز مايل نبوده پشت يك ميزى نشسته سيگار بكشد و ماهى چهل تومان مواجب گرفته در خيابان لالهزار قدم بزند . ميان اين طايفه كه سهل است ميان ده همچه طايفه يك همچه جوان غيرتدار نيرومندى پيدا نمىشود . دريغ كه توجهى به احوال او نداشتم و از صحبتش محظوظ نمىشدم .
عبد الحسين خان « 1 » پسر مفتاح السلطنه را خواستم و اداره آمد . اما دير بود . فقط پيغام آخر او را شنيد و از قرارى كه مىگفت همچه معلوم است معشوقهاش را مىشناسد كه انشاء اللّه روز ديگر درست از او تحقيق خواهم كرد . الان چيزى نمىدانم ولى قطع دارم كه اگر معشوقه بوده نمىتوانسته مجذوب همچه جوان لايقى نشود و قطع است كه اگر چيزى از اين بابت بگويند صحيح نيست و نمىشود محض خاطر معشوقه خودكشى كرده باشد . حيف . حيف . و السلام - عماد السلطنه .
هامش
( 1 ) - عبد الحسين مفتاح كه بعدها معاون وزارت خارجه شد .