نامهء عز الدوله
نور چشم من امروز شنبه ده روز است رفتهاى هيچيك كلمه ننوشتهاى در آن باد ، سرما ، چه گذشت . چطور رفتى ، كى رسيدى ، چهچيزها هست ، هرچه انتظار كشيدم نرسيد . اين مختصر را نوشتم . اميدوارم بد نگذشته باشد و به سلامت باشى . اخبار بدى نباشد از ده ، ملك ، اوضاع الموت البته خبرها هست ، درست بنويس ، تقى هست يا مىرود ، كى آنجاست . حكومت چه مىكند . چه مىگويد .
اما اما براى ما سانحه غريب عجيبى رو داد كه در متخيليه نمىگنجد . گمان نمىرفت .
شب پنجشنبه 24 از قضاياى الهى اتفاقات آسمانى ، فلكى ، زمينى ، آدمى ، واقعهء سوزناكى ناگوارى رو داد كه قلم من عاجز است نمىدانم چه بنويسم چه بگويم . چطور بنويسم كه مثل پرويز جوانى رشيد از دست رفته و به دست خود كارى كرد كه تا دنياست و عمر هست دل من مىسوزد . آتش مىگيرد . نمىدانم اين چه تقديرى بود . ديگرچه بنويسم چه شرحى بدهم البته خواهيد شنيد . همينقدر بس است . منتظر كاغذ شما هستم . شنبه 26 جمادى الاول 1339 .
- 6 - نامهء عماد السلطنه
6 جمادى الثانيه - 26 دلو
1329
فدايت شوم مرقومه مورخ 25 جمادى الاولى لاك كرده ششم رسيد كه يازده روز بين راه بوده . احوالات ما پس از همچه واقعهء جانسوز خيلى بد است . همينكه احوال من آنقدر بد باشد بايد دانست كه به حاجى افخم الدوله چه مىگذرد . چيزى كه براى من بسيار ناگوار شده عدم شناسائى اين جوان دلير بود كه از سوء اتفاق تحقيقا او را نمىشناختم و تأسف مىخورم كه چرا با همچه پردل نيرومندى محشور و مأنوس نبودم .
بهندرت در طول مدت خواندن روزنامههاى فرنگ به نظرم رسيده بود كه يك جوان بىآلايش بدون سبب بزرگ با همچه قوتقلب خودكشى نمايد كه يك ربع قبل از انتحار تمام مشاعرش بجا و در كمال استحكام و قدرت يك صفحه كاغذ بنويسد و ابدا قلم در دست باقوتش رعشه و لرزش نبيند و همچنين در همان لحظه خودكشى ميان تاريكى و ظلمت دوستانش را يادآور شده و چيز بنويسد .