همه را مردم متفرقه بردند .
شيربرفى - ژنرال ديكسن
والدهء على محمّد ديروز از الموت آمد . عبد العلى خان سلطان ( همان كه شير برفى ميان ژاندارمرى لقب دارد ) « 1 » تنكابون رفته بود . هشت ساعت آنجا ماند تا خبر رشت رسيده بود حركت كرد . از زوارك شبانه گذشته بود . اين حركت سلطان شجاع ما و بعضى اخبار موحش باعث شده بود كه تقى و ميرزا حسين والده على را شهر روانه كرد [ ند ] خودشان زبده و آمادهء فرار باشند . مراتب را به اسمايث راپرت دادم . خودم ادارهء سياسى رفتم . ماژر آمده است مطالب را گفتم . گفت جنرال ديكسن امروز از طهران مىآيد . چند روز ديگر امورات ژاندارمرى و قزاق تصفيه مىشود . عده به آنجا اعزام مىكنم . گفتم اگر دير شود ممكن است به خودم اسلحه بدهيد . گفت با جنرال صحبت مىكنم ضرر ندارد .
بيرون آمدم كلنل اسمايث را ديدم . قاهقاه مىخنديد دماغ داشت . گفت ديكسن امروز مىآيد كارها درست مىشود .
سهشنبه 20 صفر - اربعين بود زيارت رفتم . از طهران خبرها مىدهند كه بر عليه كابينهء سپهدار كه دوست انگليس است تعطيل عمومى شده و به سفارت امريكا رفتهاند .
مصادمه شده ، جمعى كشته و مجروح شده است . هنوز كاغذ به من نرسيده شايد يك مطلبى باشد ، اما نه به اين عريضى طويلى .
روايت بهمن ميرزا و شرف الدين ميرزا
بهمن ميرزا و شرف الدين ميرزا « 2 » را ملاقات كردم . از اينكه سلامت آمدهاند مشعوف [ شدم ] و شكر كردم . مدتها صحبت شد ( بايد دانست بهمن بسيار چاپچى است ) . مىگفت در چندين نقطه جنگ كردم . به آن طرف محققا كمك رسيد و ديگر تاب نياورديم . سه آترياد ما را انگليسها نگاه داشتند و نگذاشتند متفرق شود . سوارهء گارد كه من جزو آن هستم از لاهيجان آمد . در دو فرسنگى قزوين اول يك آيروپلن ظاهر شد و رفت . ساعتى گذشت دور ما را سرباز هندى با توپهاى مسلسل گرفت و صاحبمنصب فرماندهء ما را احضار كردند و گفتند بايد به همراهى ما بيائيد . اطاعت كرديم و رفتيم . ما را
هامش
( 1 ) - سرتيپ عبد العلى اعتماد مقدم كه بعد از شهريورماه 1320 مدتى رياست شهربانى را عهدهدار بود .
( مسعود سالور )
( 2 ) - شرف الدين ميرزا قهرمانى برادر ناتنى شعاع الدين ميرزا بود و بهمن ميرزا برادرزادهء او . ( مسعود سالور )