[ سال ] 1339 ه ق
خوابهاى ناجور از ترس بلشويك
پنجشنبه دوم محرم 1339 هجرى - بولشويك در رشت زيادتر شده ، قونسلهاى ما را هم دولت آذربايجان توقيف كرده . من دو سه دفعه خواب ديدهام ما گرفتار آنها شدهايم و فرار كرديم . اين ايام از عهد هجوم مغولها بدتر شده ، كانه چنگيز وارد مىشود . يك شب خواب ديدم بولشويك به شهر مىآيد من فرار مىكنم . دفعهء ديگر صداى توپ مىآيد سرسر ، كلاهكلاه . من نمىدانم چه كنم و كجا بروم . يك شب ديگر خواب ديدم جمعى روى صندلى نشستهايم ، جمعى مردم ناشناس مقابل ما نشستهاند . يك پلنگى آنها دارند كه متصل جلوى صندلى ما مىآيد بو مىكند ، دهان باز مىكند . ما از ترس به خود مىلرزيم . هر وقت نزديك صندلى من مىآيد جان من به لب مىرسد تا رد شود و نزد ديگرى برود . دفعهء ديگر ديدم در يك عمارت شيشهاى نشستهايم جمعى از دخول اين عمارت اجتناب دارند و فرار مىكنند . به من تكليف كردند يا اسم خود را بولشويك ثبت كن يا برو بيرون و با آنها فرار كن . اما اگر فرار كردى دستگير شدى تو را خواهيم كشت .
من دو مرتبه بيرون رفتم و تو آمدم و مردد بودم . بالاخره اسم خود را نوشتم درب شيشهاى بسته شد و من پشيمان شدم . از شدت اضطراب از خواب بيدار شدم . دفعهء ديگر هنگامه برپاست من فرار مىكنم و هرجا مىرسم مىگويم مردم رشت ما را خبر كردند ، ما هم شما را خبر مىكنيم فرار فرار . ديدم خانهء طهرانم و به مردم واقعه را حكايت مىكنم . يك وقت ديدم در راه قزوينم و نمىدانم چه كنم . باز ديدم مرا و جمعى را كه مىشناسم باهم دستگير [ كردهاند ] و مىبرند .
خيابانى و لامركزيت
چنانچه ذكر شد خيابانى لامركزيت را طالب بود و خودش را به جمعى اراذل و اوباش بسته بود كوس ياغىگرى مىزد . مخبر السلطنه تلگراف مىكند آنچه نصايح نمودم به خيابانى سودمند واقع نشد . تغيير قانون اساسى و بعضى عنوانات مىكرد كه قبول آن غيرمقدور بود . به اردوى قزاق خارج شهر رفته و روز ديگر حمله به شهر آورديم . در اين