تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 5556

مساهمون:

ص٥٥٥٦
تا اين درجه هرزگى كنند . ميل داشت و نشست تماشا كرد .

نديم‌باشى به سوى الموت

بارى نديم‌باشى خيال رفتن باز نداشت باطنا مىترسد . من او را تهديد كردم گفتم يا برو يا مىروم و آن‌وقت براى تو خوب نخواهد شد . ديد امير هم رفته و زخمى شده همراهى مىكند . اين بود يكصد تومان ديگر هم از من گرفت با مبلغى براى آدمهايش . امروز ناهار منزل رفعت السلطان خورد . عصر به اتفاق حسنقلى خان اسپيران و ده نفر ژاندارم ، محمود ميرزا عضو عدليه و چهار نفر پيشخدمت و فراش حركت كردند به سمت رودبار از آن‌جا الموت .

شيخ محمد طالقانى

ساعد الدوله مهدى و ولى آقا را سخت در حبس دارد ، پولها را مىخواهد ، على مراد خان و جلال الموت هستند . شيخ محمد طالقانى عمامه را برداشته لباس نظام پوشيده و مأمور سربازگيرى است . مقدارى هم على مردان و شيخ محمد آقا از مخلفه و قاليچه‌ها بردند . اصغر مسگر كه مكرر در روزنامه‌هاى من اسم او برده شده دو برادرزاده داشت : . . . . بزرگى . . . عقد شخص وركى بود رسما ولى آقا او را برد و تا بود نگاه داشت هرچه بايد بكند كرد . . . . را على مراد خان صيغه كرده مشغول عيش است . آرد ، برنج ، روغن ، بعضى از زيورآلات هم نصيب اصغر و صبايايش شد .

فروش اموال من

على مراد خان و همراهانش درب خانهء مهدى را بستند ، و عيالش را خارج كردند . مىگويند تمام آنچه از مال من در خانهء او باقى مانده بود و آنچه از مال خودش بوده سواى آنچه را مخفى نموده است به ضبط آنها درآمد و متدرجا چه فروختند چه به خانه‌هاى خود فرستادند . ولى آقا يك دختر بوكانى را هم عقد كرده و شبها نامزدبازى مىرفته ، ميرزا اسحق عرق و مزه و شام مىفرستاده است ( زن دارد ، يك پسر هم دارد ) .