تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 5423

مساهمون:

ص٥٤٢٣
مرشدى جليل القدرى به‌طرف حضرت والاست و به توجه آن پير است كه الحمد للّه با عزت و حرمت و نيك‌نامى و استغنا به پيرى رسيده‌اند . من كه مىدانستم چه مىگويد اما ميرزا اسحق تعجبانه پرسيد نظر كى . گفت شما نمىدانيد . حضرت و الا كه متولد شد حاج ميرزا آقاسى مرحوم اسم مرشد خودش حاج عبد الصمد را به حضرت و الا گذاشت و اين همه به واسطهء همان مسئله است . بارى هنگام رفتن گفت فرمايشات شما را ميرزا اسحق كه به سراغ من زواردشت مىآمد بين راه گفت ، جواب عرض كردم و حال آنچه بفرمائيد براى من خواهد نوشت . تا دم در مشايعت كردم و رفتند كه پانزده روز ديگر بيايند كه اين هم يكى از آن دروغهاست . مىگفت در اين مدت بيست هزار فشنگ براى سپهسالار فرستادم .

صحبت ميرزا اسحق

اما صحبت ميرزا اسحق ، من محض كار صبيه‌ام فرستاده بودم . مىگفت تمام را اظهار خجلت كرد و تمام را نويد داد و پس از آنكه من گفتم خوب است فسخ معامله كنيد به سمت من براق شده گفت هرگز چنين چيزى ممكن نيست و من امكان عقلى ندارد دست بردارم . مردم اين ولايات به من چه خواهند گفت چه و چه ، هزار حرف . اما خوب است از طرف سالار خود شاهزاده مطمئن شود ، من از او اطمينان ندارم . من خواستم شب ميرزا اسحق را گرمارود بفرستم او صلاح نديد . گفت مىنويسم اما به‌طور حتم بدانيد كه دست‌بردار نيست . منتهى مىگويد بايد من از اطراف پسرم مطمئن شوم و او را هم احضار خواهم كرد . در باب اين‌كه خودش هم تاحال اظهار تفقدى نكرده همه را اظهار شرمندگى نموده بود . به‌هرحال اين قسم وصلتها همين دردسرها را دارد . مشهور است با در آجرى پيوند كردن سخت است ، نه جواب مىكند نه مىبرد . دعوا هم كه شايسته نيست آدم بكند .

طلاق محترم السلطنه

از قرارى كه شهرت كامل دارد امير ، محترم السلطنه را طلاق داده . علت هم اين بوده است كه عيال ابراهيم ميرزا و دختر محمّد حسين ميرزا مدتى در خانهء امير بود . پسرى داشت مىگويند به سن ده دوازده است . صبح زودى امير آنجا مىرود پسر را مىبيند آنجاست . همين مسئله باعث خشم او مىشود طلاق مىدهد . بدتر از همه خرج هم نمىدهد و گفتند گاهى منتظم الملك و گاهى بهادر السلطان خرجى مىدهند . از روز اول با اين زن سازگار نبود . تاحال دو سه مرتبه طلاق داده و رجوع كرده . اصلا مايل به زن