تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 5422

مساهمون:

ص٥٤٢٢
آنها نكردند . ما اينجا گرفتار شديم ، رعيت مبتلا شده است . خودشان رزق و روزى ندارند اين مردم وحشى را بايد پذيرائى كنند . تا حال مىرفتند اينك نوبت مراجعت است . يك انبار كوفتى هم من آنجا دارم كه فقط دو سه خروار جو دارد . هركس وارد مىشود تا بگويند چيزى نيست سراغ انبار من حمله مىآورد . دو بار زغال آنجا داشتيم آن را كه تمام كردند .

ورود امير اسعد

سه ساعت به غروب مانده گفتند آقاى امير اسعد قلعه تشريف مىآورند . چيزى نگذشت تفنگ به كول وارد شدند . بهادر السلطان هم بود . پس از حال و احوال‌پرسيها گفت خيلى بد ناخوش شدم و آنجاها اين مرض هنگامه مىكند . نوكرهاى من هم تمامى مبتلا شدند . حالا بگوئيد اينجاها ناخوشى هست ؟ گفتم اين مرض عام است . در هر ده اگر كه پنج خانوار هم سكنا دارد طلوع كرده و آدم كشته . گفت اى بابا پس من كجا امشب منزل كنم . گفتم همين‌جا . گفت شما هم مىگويند ناخوش زياد داريد . راست بگوئيد توى اين اطاق مريض بوده . گفتم هفت هشت نفر . دادش بلند شد . آب خواست رفتند بياورند گفت از حاجى آبدار خودم بگيريد . چايى را هم ، هم او رفت ريخت . گفتم تنكابون بيشتر آدم مىكشد . پاك زهره‌اش رفت .

سپهسالار و جنگليها

بعد گفت سپهسالار به عجله مرا خواسته و ناچارم بروم ، اما پانزده روز ديگر مراجعت مىكنم . بعد از اصلاح گفت كه حدودى قرار داده شده و اتحادى نموده‌اند . من جويا شدم مگر باز جنگليها هستند . گفت به‌طور استقلال و بين دولتين ما كه اصلاح شد اما دولت طهران معلوم نيست چه مىكنند . حتى تعهد نموده‌اند اگر سالار فاتح تمكين نكند به درخواست سپهسالار سوار و جمعيت هم كمك بدهند ( حالا كه اصلاح شده مىگويد سپهسالار مرا به عجله خواسته و مىرود ) .

نام عبد الصمد ميرزا از مرشد حاجى ميرزا آقاسى

بارى آنچه كردم شب توقف نكرد . جمعيت هم فقط پانزده نفر الى بيست نفر همراه داشت به همه جهت . از حضرت و الا جويا شد . گفتم الحمد للّه بهتر هستند . بعد قدرى تعريف از حضرت و الا كرد و رو به ميرزا اسحق كرده گفت نظر شخص بزرگى ، نظر مرد