قزوين بكنم چند تا اسب ، چند مال بنه ، چقدر نوكر ، آبدارى ، مفرش ، سيزخانه چه و چه كه همه اين مسافرت به خط غيرمستقيم ده فرسنگ و پانزده ساعت راه است . يا من براى يك زن و سه دختر و دو پسر كوچك و خودم چندتا نوكر ، چندتا كلفت بايد داشته باشم و با همهء اين نوكر و كلفت باز دماغ آقازاده توى دهنش آمده ، باز تنبان خودش را خراب كرده ، باز براى يك تكه نان دايم گريه مىكند ، باز لباس او چرك است ، صورت او نشسته .
خدا شاهد است اگر ده روز من نگويم حياط را جاروب كنيد يا روى گلها آب بپاشيد يا روى ميز اطاق را پاك كنيد احدى نمىكند .
اخلاق ايرانى
اصلا ايرانى كار خود را به خودى خود نمىكند . به وظيفهء خود هيچوقت عمل نمىكند . اگر بگويم حياط چرا جاروب نشده در جواب مىگويد شما نفرموده بوديد . رو ميز چرا پاك نيست محمّد على خان مىگويد كار داشتم ، يا جواب مىدهد پريروز پاك كردم . به حق خدا تا پهن طويله را من مىگويم ببريد بيرون و اگر من سر نزنم تا كمر طويله پهن است . عمر ما ، روزگار ما تمام بههمين كارها طى مىشود . دايم با نوكر ، با كلفت ، با مباشر ، با رعيت ، حتى با زن با بچه مرافعه و زدوخورد داريم و هيچوقت تمام نمىشود .
تا زنده هستيم تمام شدنى نيست . كسبهء ما از نوكر و كلفتها بدترند . من سال قبل دو روز بعد از ورودم دو كفش بچهگانه به كفشدوز آشناى بازار خودمان سفارش دادم كه دو سه روزه شرط كرد بدهد . تا روزى كه آمدم هر وقت خودم رد شدم گفتم استاد كفش چه شد .
گفت يك ساعت ديگر آدم بفرستيد مىدهم . بچهها رد شدند همين را گفت . نوكرها متصل رفتند به ساعت ديگر حواله كرد ، تا آمدم الموت . دو ماه هم مشهدى حسين دنبال كرد بالاخره پول را هم خورد و كفش را هم نداد .
معطل كردن كسبه
من به مغازهء خياطى رفتم كه اقلا مغازه و اجناس آن ده هزار تومان بل پانزده هزار تومان ارزش داشت . به چه آب و تابى از من اندازه گرفت ، چقدر خياط و عملجات داشت . يك سردارى تابستانى دادم بدوزد . شب عيد گذشته آن سردارى به الموت رسيد . در صورتىكه بهقدرى بلند بود كه نتوانستم در تابستان هم بپوشم . خدا رحمت كند اميرزادهء مرحوم داماد ما را . يك سر عصا داد زرگر درست كند هفت سال اين زرگر امروز و فردا كرد . نصف اين نوكرها را ما براى همين كارها نگاه مىداريم .