اشاره كرد كه من هم از اين راه و جلو را نشان داد ، به گمان ما كه تنكابون را مىگويد . من او را مرخص كردم رفت ميان چادر . بعد نوكرها سراغش رفتند هيچكدام چيزى دستگيرشان نشد مگر اسامى بعضى خوراكيها كه به فارسى مىدانست .
ژيمناستيك هندى
من اندرون آمدم . شب شد ديدم بچهها نيستند . پرسيدم گفتند پشت در تماشا مىكنند . من به خشم رفتم آنها را مراجعت بدهم تا رسيدم و نظرم افتاد ديدم نوكرها صف كشيدهاند و هندى مشق نظام و ژيمناستيك به آنها مىآموزد ، اما چه قسم و به چه هيكل . تن سياه ، لباس سفيد با آن عمامه و آن كلاه بوقى كه از وسط عمامه مثل كلاه مقلدها بيرون آمده و آن تحت الحنك كه متصل به واسطهء جنبش اين سمت و آن سمت طيران مىكند كه از خنده انسان رودهبر مىشود و بىاختيار من هم شريك بچهها شده و به تماشا و خنده مشغول شدم . تا يك ساعت هندى مشق ژيمناستيك كرد . زمين مىخوابيد تكانها مىخورد ، شنا مىرفت . برمىخاست هوا مىجست . پاها را تكانتكان مىداد . دستها را باز و بسته مىكرد كه با آن عمامه و كلاه خيلىخيلى مضحك بود . قدرى مشق پا كرد و به غلامحسين ياد مىداد . مشق تفنگ كرد . يك ساعت و نيم با آن خستگى راه مشغول اين حركات بود . آخرالامر من گفتم بس است بگذارند راحت كند . فقط چيزى كه فهميده شد اسمش بود كه ملك خان بود . واقعا تياترى بود و بىاندازه اسباب خنده و تماشا . امروز صبح بيرون رفتم به گمان اينكه هست . گفتند صبح خيلى زود خداحافظى كرده رفت بدون آنكه جوياى راه شود . حتى ما هرچه به اشاره گفتيم قزوين آن سمت است ، او همانطور مشرق و راه تنكابون را نشان مىداد . چند نفرى هم آمدند كه در راه او را ديده بودند . گفتند بهطور مستقيم جادهء عمومى را گرفته مىرفت و ابدا به جادههاى چپ و راست متوجه نمىشد . فقط دو قران پول داشت . ديگر هيچ اسبابى ، هيچ مايلزمى همراه نداشت .
اين هندى كه بود
اگر تصور كنيم فرارى بوده با اين حال كجا مىرفت . وانگهى فرارى بود اينجا و نزد من مىماند رد نمىشد و زبان نمىدانست . بگوئيم جاسوس بود الحمد للّه همه ايرانيها جاسوس و راپرتچى و راهنماى اجانب هستند . انگليسى يا آلمانى محتاج به جاسوس ديگرى نيست . پس اين هندى بيچاره كجا مىرفت و شغلش چه بود . خدا مىداند . شايد هم جاسوس بود ، زبان هم مىدانست ، اسباب كار هم داشت . ما نفهميديم و بهطور كامل