نصرت الملك
نصرت الملك پدر داماد از بس بدعنق است به عروسى پسرش حاضر نشده بود و اين يكى از غرايب اتفاقات است كه ناشى از بدخلقى و بدلعابى او شده است . ميرزا محمّد حسين خان رئيس ماليهء رشت بود استعفا داد . دو ماه است طهران رفته جوان تربيت شدهء با كمال خوبى است . اما گويا سهمى از خلق خوش پدر به ميراث برده باشد .
عين الملوك دختر مرا ماه نو عروسى مىكنند . متصل از من پول مىخواهد و يك سال است مطلب كاغذ او منحصر بههمين فقره است . درحالى كه توى صندوقخانهء من آنچه بوده برداشته است .
مقصود سپهسالار
براى ده نفر تفنگچى لباس دوختيم ، گيوه گرفتيم ، كلاه و نمد به يك مد درست كرديم ، پاپيچ كه خيلى معمول است گرفتيم كه انشاء اللّه بروند . اما سپهسالار ده نفر آدم مرا مىخواهد چه كند . يك مسئلهء لاينحلى براى من شده . او محتاج ده نفر آدم من نيست . دستهدسته از دهات قزوينش سوار و پياده مىرود . محمّد حسين خان شاهسون هم قرب دويست سوار برايش فرستاده . در محال ثلاث « 1 » هم كه آدم بسيار است . پس اين كمك ناقابل را به چه جهت به چه پلتيك خواسته نمىفهمم . ما از دست آدمهاى گرسنهء هار و تور « 2 » امير اسعد نزديك است الموت را گذاشته فرار كنيم .
محمود خان
محمود خان در خوشكهچال [ و ] توان است . متصل اسباب براى رعاياى من كوك مىكند و به يك بهانه پول مىگيرد . براى اين چندبار برنج طالقانى هم كه گرمارود است ميرزا بزرگ و سايرين ديشب يك كجورى قاصد را ياد داده بودند در گرمارود مأموريت كند . مقدارى برنج شبانه از مال طالقانى رودبار فرستاد ، مقدارى خانهء ميرزا بزرگ فراشباشى حضرت اشرف كوچك داد . صبح به من خبر رسيد اوقاتم تلخ شد . فرستادم كجورى را با پسگردنى خارج كردند برنج را پس گرفتند . اما سيزده من شاه را رودبار برده بودند و مسترد نشد . من هم گفتم عيال بزرگ را از ده خارج كنند .
هامش
( 1 ) - محال ثلاث - يكى از نواحى سهگانهء مازندران تنكابن ، كجور ، كلارستاق ( م . سالور )
( 2 ) - تور - لهجهء الموتى به معنى ديوانه . ( مسعود سالور )