تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 5188

مساهمون:

ص٥١٨٨
احاطه كرده ديگر نقطهء خالى نيست . صاحب‌منصبان انگليسى دو ذرع و نيم قد دارند چه و چه ، هزار دروغ . از نزد نوكرهاى من رد شده نزد ميرزا اسحق و ميرزا حسين و مهدى كه يك‌جا بودند گفته بود قشون جنگل با قفقازى گرجى ، روسى وارد قزوين شدند توپ بستند . مشغول كشتن ، زدن ، بستن [ اند . ] يك هنگامه در شهر برپاست . صدهزار دروغ هم آنجا گفته بود .

شايعهء آمدن جنگليها

من سراج‌محله گردش رفته بودم و از اين حرفها توى فكر بودم ديدم ميرزا حسين نفس‌زنان آمد . بعد از كمى كه با من راه رفت كاغذى به دست من داد كه نوشته بود بعضى مطالب خيلى لازم است اجازه التفات مىكنيد مهدى و ميرزا اسحق آمده بگويند . حالا من آنچه محمّد به اينها گفته درست نمىدانم . من كنار كشيده گفتم چه مطلبى است . گفت خيلى مهم ، آخر بگو . گفت مهدى را بخواهيد . گفتم من با او عجالتا متكلم نمىشوم . گفت عرايض را قبول كنيد ، كار سخت است . گفتم به جهنم ، چه خواهد شد . بعد حكايت را با آب و تابى بيان كرده و گفت مهدى از ورك خبر شده به‌طور محقق فردا جنگليها از مران به الموت مىآيند و حكايت شهر اينجا هم برپا مىشود . حال مهدى را بخواهيد تا تفصيل را عرض كند . من گفتم محال است هرچه مىشود بشود و مراجعت به سمت قلعه كردم . ديدم ميرزا اسحق با مهدى مىآيند . من ابدا به مهدى نگاه هم نكردم به ميرزا اسحق نزديك شده بناى همين صحبت را گذاشت و اصرار داشت من امروز رودبار نروم تا حضرات مىآيند حاضر باشم . ليكن من هيچ اعتنا نكرده به طبيعت واگذار كردم و يك ساعت ديگر مال من حاضر مىشود و رودبار مىروم .

سال بد

چهارشنبه 13 رجب ، چهارم ثور - سال گذشته امروز به سمت طهران رفتيم ، رفتن ما خيلى خوب بود ، ليكن از مراجعت معلوم بود كه سال خوش نخواهد گذشت . چيزى نكشيد كه اول آزاده مرد ، بعد بهمن عزيز كه از ياد من محال است برود ، خصوصا اين ايام كه گلها و شكوفه‌ها باز شده و از بس آن طفل به اينها عشق داشت ديدن آنها مرا به ياد بهمن مىاندازد . حقيقتا سال ايلان‌ئيل براى تمام سكنهء ايران بلكه ربع مسكون سال بد شومى بود .