جيب ما بيرون آورده بودند . ساعتها و تپانچه و اشياء جيب ما هم نبود . صبح شد هدايت بيك آنجا آمد . او را آمدند صدا زدند . بيرون كه رفت دو نفر آمدند كه حكم پيشكار است ، ده يك و ده نيم اشياء را بدهيد . ما دو نفر آدم فرستاديم تا سارق را پيدا كرديم . بيست و پنج تومان هم اينها و مهذب الملك پيشكار از ما گرفت . بعد ما واهمهء رفتن داشتيم . پنج تومان هم براى يك نفر قزاق از ما گرفتند تا شهر همراهى كند . رفتيم شهر . به هركس حتى به حكومت هم گفتيم جواب داد شكر خدا كنيد كه اين هم به شما داده شد . چند روز مانديم آمديم به هزار ترس و لرز رفتيم تفنگ را شبانه از خانه خداى « 1 » ورسى گرفته آمديم . بعد معلوم شد منتظم الملك به سپهسالار گفته بود براى شما بدنامى دارد . دزد هم معلوم است . سپهسالار حكم كرده بود محرمانه مال را حسن آورده بدهد . به ظاهر هم چند سوارى خارج فرستاده بودند . صبح هم حسن را از اردو خارج مىكنند . اما كاغذجات تمام را گرفتند و پس داده نشد . نفهميدم چه شد و كجا بردند ، دست كى افتاد . كاغذجات من فقط مدايح خود آقايان بود . خيلى خوب است به دست خودشان بيفتد و تعديات خود و پسرشان را به دقت ملاحظه و قرائت نمايند . من خيلى خوشوقت مىشوم اگر بدانم كاغذجات به دست سپهسالار رسيده است . فقط دو برات ديوانى در جوف آنها بود كه فقدان آن مبلغى به من ضرر وارد آورد . اين بود واقعهء ميرزا حسين .
اين آدم مىخواهد ايران مدار شود و هيچ كس را مقابل خود راضى نيست ببيند و احدى را به كفايت و درايت و ياساى خود نمىداند كه چهار نفر نوكر را نمىتواند اداره كند .
ميل به صبيهء عين السلطنه
عصر رقعه از حاج عبد العلى رسيد كه امير مواصلت را قبول فرمودند . چند روز ديگر جناب منتظم الملك و آقا مير هادى و جمعى ديگر مىآيند قطع و فصل مىكنند . بعد هم محترم السلطنه آمده شيرينى مىخورد و عقد مىشود . تا حال شفاهى بود اين دفعه كتبى شد . باز دروغ نشود خوب است . در شهر سالار هم به ميرزا حسين گفته بود با امير صلح كردم ، مشروط بر اينكه براى من عروسى كند ، شهريه بدهد ، خانه بدهد . ميل من هم همان صبيهء عين السلطنه است . در طهران خجالت كشيدم نزدش بروم از جهت آن دروغى كه پارسال امير گفت .
هامش
( 1 ) - خانه خدا - صاحبخانه .