تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 4876

مساهمون:

ص٤٨٧٦

واقعهء ميرزا حسين و دزد زدن

جمعه 12 ذيقعده - ميرزا حسين از شهر آمد . مىگفت شب در چاله جلال را ديدم پاى پياده مىرود . مال براى او گرفتم ، بعد از شام جلال گم شد . معلوم شد همان ساعت رفته . صبح ما رفتيم از باغات آشنستان هم گذشتيم سپهسالار و خدم و حشم آنجا بودند . قدرى از باغات رد شده سه نفر به ما رسيدند كبريت خواستند . تا من دست به جيب كردم تفنگ را رو به من نگاه داشتند . حكم كردند پياده شوم . پياده شدم . من و استاد يوسف خياط نسائى ( كه از من پول قرض كرده بود برود چرخ خياطى بخرد ) با قاطر را بردند . در ميان يك دره چشم ما را بستند . حكم به قتل ما كردند . التماس كرديم مال را ببريد جان را ببخشيد . قبول كردند . هشت تومان از جيب ما با چهار عدد ساعت نوكرها و تپانچهء شما كه به تعمير مىبردم ، چاقو ، قوطى هرچه بود بيرون آورده با قاطر و بار و پول و غيره بردند . ما آن يك نفر كه فرماندهى مىكرد شناختيم . حسن وكيل چالى بود . پس از رفتن آنها ما چشم را باز كرديم خواستيم به شهر برويم ديديم بىحاصل است . به آشنستان رفتيم داخل باغ شديم . حسن چالى با جلال آنجا نشسته بودند . من يقين كردم تحريك جلال است . زيرا حسن به من مىگفت پدر سوخته تفنگ پنج تير را بده و اين تفنگ را جلال نزد من شب ديده بود و من در ورس سپرده بودم به شهر نمىبردم . اگر تحريك جلال نبود حسن از كجا مىدانست تفنگ پنج تير شما همراه من است . جلال يك تفنگ ورندل داشت . از بس‌كه پسرش توى كلان دوش انداخته و رعيت را چشم زهره مىداد من فرستادم گرفتند . اين باعث كدورت آقاى جلال خان شد . مىرفت شكايت و عرض مرا به سپهسالار كند مأمور بياورد و دوازده قبضه تفنگ او را كه من گرفته‌ام پس بگيرد . بشارت السلطنه از چادر بيرون آمد . ما جلو رفتيم عرض حال كنيم يك مرتبه متغير شده داد و بيداد [ كرد ] قزاق كجاست ، كشيكچى كجاست ، چرا باز مردم ناشناس را توى باغ راه مىدهيد ، اى پدر سوخته‌ها ، . . . قزاق ما را گرفت . هرچه آه و ناله كرديم شاهزاده ما نوكر عين السلطنه هستيم ، مال را برده‌اند حضرت و الا اعتنا نكرد . قزاق ما را كشيد بيرون باغ . آنقدر دست‌وپاى قزاق را بوسه داده التماس كرديم تا ما را از ده خارج نكرد . زود رفتيم خانهء ضعيفهء بالاروچى كه آنجا شوهر دارد كاغذى به آقاى منتظم الملك نوشته نزد محمّد گرمارودى نوكرش روانه كرديم . محمّد آمد گفت منتظم الملك فرمود بمانيد تا من سر فرصت به حضرت اشرف عرض كنم . ما مانديم . نمىدانم چه مذاكره شد كه ساعت پنج درب حياط را زدند . باز كرديم قاطر و بار ما را داخل كرده و رفتند . ما بار را باز كرده بيست و پنج تومان از پول كم بود . هشت تومان از
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 4876 | قهرمان ميرزا عين السلطنه