كلفت حتى عباس به تماشاى قلعه رفتند . راه را ساخته بودند ، تا جائى كه ممكن بود سواره از آنجا پياده . چند نفر پيرمرد و چند نفر پيرزن هم براى كمك رفته بودند با هرچه دختر بچه و پسربچه در آبادى بود . غروب مراجعت كردند . نزهت يك تكه كاشى پيدا كرده بود كه يك سر اسب در آن نقش بود و به يادگار نگاه داشت .
محل اردوى هلاكو در الموت
رقعهاى از ميرزا اسحق آمد دعوت كرده بود . روز سهشنبه تا به كارهاى رعيت رسيدم خيلى دير شد اما هوا مه داشت . از ده كه رد شوند به دره مىرسند . از آنجا گذشته اراضى كزادشت است ، مسطح نرم . تمام را محصول كاشتهاند ، اينجا محل اردوى هلاكو خان بود . و در تمام الموت يك همچو زمين صاف عريض طويلى پيدا نمىشود . خانمها بناى قاطردوانى را گذاشتند . مهرماه خانم هنوز مىترسد . يك اسب كرنگ كوچكى « تاتو » بىصاحب در ييلاق فيشان سال قبل پيدا شد نگاه داشتم تا صاحب آن پيدا شود و هنوز پيدا نشده . يال و دم آن را زدهاند سوارى ملكه است و به قدرى خوب سوار مىشود و خوب تاخت مىكند كه حقيقتا من لذت مىبرم . امروز كلاه حريرى پشت گلى با روبان آبى به سر گذاشته بود ، پالتوى قشنگى پوشيده بود و سوار آن اسب بود و تاختوتاز مىكرد . هركس مىديد تعجب مىكرد . راكب و مركوب بههم مىآمدند . ناهار را شترخان خوردم .
شيخ الاسلام قزوين
ميرزا اسحق مىگفت شيخ الاسلام قزوين ديوانه شده زنجيرش كردهاند . اين آدم قدرى ديوانه بود به واسطهء شدت استعمال عرق ، ترياك ، چرس ، بنگ البته مىبايست زنجيرى شود . دايم الاوقات مشغول يكى از آن چهار شىء نفيس بود كه هر انسان كامل به يكى از آنها معتاد شود حسابش پاك است ، چه رسد به همهء آنها آن هم متصل .
امير اسعد
عصر از آنجا حركت كرديم . بين راه سيدى مىآمد از امير اسعد جويا شدم . گفت همراه بوديم بايد الان گرمارود باشد . غروب قلعه رسيدم . گفتند امير اسعد سراج محله منزل كرده چرا براى اينكه در گرمارود آبله است توقف نكرده . حتى بره را هم نگرفته ، حتى رعايا را هم نگذاشته نزديك شوند . فورا با محمّد على خان آنجا رفتم . از اطاق بيرون آمده گفت شنيديد من مىآيم گازرخان رفتيد . گفتم اين حرف را براى اينكه قلعه نيامديد