تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 4660

مساهمون:

ص٤٦٦٠
تراشيدند ، اما خندهء شب اول زيادتر بود . بارى امروز عصر رفتند شترخان صبح از آنجا بروند ورس ، روز ديگر شهر . ده تومان به اسمعيل خان ، پنج تومان به محمّد على خان ، پنج تومان و يك نمد و مقدارى عسل به ملا يوسف داده شد . صد تومان [ براى ] نواب عاليه و مقدارى عسل هم فرستاده شد . بعضى اشياء از شهر خواستم . دو هزار منات هم پول دادم اسمعيل خان باز بخرد دانه‌اى يك هزار و سيصد و پنجاه دينار شد . قرار شد اين منات را باهم روسيه برده مسافرت كنيم . زياده چه بنويسم كه هرقدر از آمدن اينها خوشحال مىشوم از رفتنشان مغموم . يكشنبه هفتم شهر صفر - بارخانه و كاغذجات طهران تمام شده امروز غروب ميرزا حسين با مكاريهاى بالاروچى حركت كردند . شب را بالاروچ و صبح از راه طالقان بروند . يك خروار برنج الموت ، پنجاه و دو من روغن ، دوازده من عسل و بعضى سبزيجات ، پنير . كشك و غيره روانه شد . يك من سه قران كرايه دادم . اما ميرزا حسين از شادى در پوست خود نمىگنجد . رفتن او هم حكايتى دارد . بس‌كه عاشق رفتن طهران بود نوكرها گفته بودند يك توغلى بده ما كباب كنيم نزد آقا شفاعت كنيم شما را روانه كند . صبح تقى محرمانه به من گفت كه در موقع عرض ما ساكت باشيد . اين كار شد توغلى را كباب كردند . بعد ميرزا حسين سرب و باروت خريدارى كرده صبح و عصر به شكار كبك رفت . هرچه آورد به دست على محمّد داد و ما مخفيانه گرفتيم خورديم ، تا ميرزا اسمعيل خان آمد . به او هم مطلب را حالى كرديم و يك روزى من گفتم آدم روانه نميكنم مأيوس شده . ميرزا اسمعيل خان شبانه به او گفت اگر يك من عسل به من بدهى به دائى جان مىگويم حكما شما را روانه كند . قسم خورده بود عسل ندارم . اما يك توغلى هم به شما مىدهم . آن هم دريافت شد . باز من قصد نداشتم او را بفرستم . ليكن مال مستقيما تا طهران ندادند قرار شد تا فشند الموتيها ببرند از آنجا مال بگيرند . اين بود كه ناچار شدم او را بفرستم تا در فشند بارها تفريط نشود ، يا راضى كند خود همان الموتيها را ببرد . عين الملوك خوب شده حاليه نزهت و ملكه نوبه مىكنند . گنه گنه هم نداريم . يكى بلند مىشود ديگرى مريض مىشود . اسعد الحكماء هم رفت . استاد نوروز على بنا امروز غروب آمد از فردا مشغول سفيد كردن اطاق مىشود . استاد محمود را گفتم زير دست او كار كند بلكه ياد بگيرد و من بعد محتاج بناى شهر يا رودبار نشويم . اما اين گچ كم است و بايد تهيه شود . هوا خشك است بارندگى نميشود . ارزاق كم ، اجناس گران . خدا به داد مردم گداى اين مملكت برسد .