تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 4659

مساهمون:

ص٤٦٥٩
بدهند مىكشد و مىخورد . مىگويد اين آب نيست شربت است ، عسل است . بىمزه نيست . در تهيه هستيم عين الملوك بهتر شود قليان چرسى بدهم بكشد و بعد روضه بخواند ( از بقيه چرسى كه شهر برايش شيخ پيدا كرده بود اندكى داريم ) . جواب كاغذ مسيو ادوارد را دادم اسمعيل خان نوشت . كاغذ ديگرى هم براى ادارهء « لندن نيوز » كه روزنامه‌اش هنوز نرسيده است .

قليان چرس

دوشنبه غرّهء شهر صفر ، پنجم درجهء قوس - هوا هيچ بارندگى نكرد سرد هم نيست . امروز به سلامتى ميرزا اسمعيل خان و محمّد على خان و ملا يوسف و مشهدى على رفتند . مهرماه خانم ماند . اين مدت خيلى به ما خوش گذشت . اولا ناخوشها خوب شدند مگر عباس كه نقاهت و ضعفش باقى است . يكى دو روز خانمها و يكى دو روز ماها سوار شديم . براى ملا يوسف هم شلوار و پيراهن گرفتيم . دو شب هم روضه معهود را خواند . دو ساعت از شب رفته اطاق بزرگ اندرون آمد در صورتىكه مستمعين همه نشسته بودند . من و اسمعيل خان و محمّد على خان در اطاق ديگر بوديم . غليان چرس را برايش بردند چون شامه ندارد هيچ ملتفت نشده كشيد . صداى گرامافون هم از اطاق ما بلند شد ، بعد گرامافون را نزديم و از آن اطاق آمده خبر دادند چرس گل كرده موقع تماشاست . ما هم رفتيم . در حالىكه ملا يوسف توى طاقچه پنجره اطاق نشسته و مىخواهد روضه بخواند . من جويا شدم آنجا چرا رفته گفتند صندلى آورديم گفت منبر بلند بياوريد . گفتيم از اين منبر بلندتر نداريم نگاهى به اطراف كرده برخاست توى طاقچه نشست . گفت اين خوب منبر بلندى است . شروع به روضه شد . در وسط روضه به او گفتند قدرى گيلكى بخوان . سرى تكان داده و فورا بناى گيلكى خواندن را گذاشت . عمامهء خودش را به سر من گذاشت مشغول رقص شد . بعد نشست . گفت تشنه شدم . گفتيم دوغ حاضر است . گفت آخ بدهيد . گيلاس بزرگ آب‌خورى را به دستش داديم تا به آخر خورد . گفت عجب دوغى است مال كجاست . گفتيم مال كشمرز عموى كربلائى محمّد على آورده ، باز ميل داريد . گفت البته . مختصر ده بيست گيلاس آب خالص را به عوض دوغ كشمرز خورد شكمش مثل طبل شده بود . باز مىخواست . به قدرى همگى خنده كرديم كه به وصف نمىآيد . او را بيرون بردند و تا صبح هفتاد مرتبه براى ادرار برخاسته و بيرون رفته بود . شب ديگر حمام رفت . با گيوه كيسه كشيد با چوب سرش را