من در شهر از حاجى افخم الدوله شنيدم كه گفت سه كرور تومان دولت ايران خرج اين اداره و تأسيس آن نمود . به واسطهء عدم كفايت اولياى امور ما و شاه ما ، در ظرف يكى دو ماه به كلى نيست و نابود شد . مگر يك عده هزار و دويست نفرى به اسم امنيه در طهران . رفعت السلطان مىگفت مترجم ماژر چلسترم امنيت از روسها گرفته از همدان مراجعت به قزوين نمود . من او را ديدن كردم و علت رفتن آنها را جويا شدم . جواب گفت ماژر چلسترم به حكم مستوفى الممالك رئيس الوزرا رژيمان خود را حركت داده به همدان رفت و آن تلگراف رمز الساعه در بغل ماژر حاضر است .
سوئديها
هركس هرچه مىگويد بگويد . عقيدهء راسخ من اين است كه بدون امر و فرمان دولت اين كار نشد و بدون اجازه دولت صاحبمنصبان سوئدى اقدام به همچو امر خلافى نمىكردند . تا بين بيچاره هم كه مطيع صاحبمنصبان خود بودند . بههرحال يك همچو ادارهء نيكوى ، پسنديدهاى را به كلى از بين بردند . حتى اسم ژاندارم را محو كردند . ديگر محال است دولتين بگذارند اين اداره مثل اول خود بشود . چنانچه نوشته شد خودشان قشون خواهند گرفت . كابينهء مستوفى الممالك از اضمحلال اين اداره ننگ بزرگى به يادگار گذاشت . اگر تاريخنويس حقگوئى باشد .
تولد سلطان مسعود
يكشنبه 23 شهر ذيحجة الحرام 1334 هجرى ، 29 ميزان ، ششم آبانماه 838 جلالى ، 22 اكتبر 1916 ميلادى - ديشب بعد از شام و يك ساعت استراحت زينب گفت دلم كمى درد مىكند و رفت اطاق بهمن . من خوابيدم . نصف شب بيدار شدم . صداى پا توى حياط مىآمد . يقين كردم اوضاع زائيدن است . باز خوابيدم . اذان صبح نماز كردم . سرد بود در رختخواب رفتم . يك ساعت از آفتاب گذشته بود خيرى درب اطاق را باز كرد گفت مژده مرا بدهيد ارباب زن زائيد يك دانه پسر . شكر خداوند را بهجاى آوردم كه خودش و بچه سلامتاند . درست دو ساعت و ربع از دسته گذشته بود . بعد از صرف چاى و ترتيب دادن اطاق آنجا رفتيم چشم بچه باز بود و متصل زبانش را بيرون آورده به دهان مىبرد .
عباس از همين امروز بناى لجاجت را گذاشت . اما ورود به آن اطاق قدرى قند و نبات روى قنداق طفل گذاشته و گفتند به به براى عباس شيرينى آورده . خورد نگاه تندى كرده صداى تفنگ كه بيرون بلند شد به آنجا رفت ( باز نوكرها به رسم تركى خودشان مبلغى فشنگ مرا حرام كردند . )