تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 4517

مساهمون:

ص٤٥١٧

برنج كيلويى يك ريال

بنفشه و بيدمشك خوب باز شده ليكن برعكس سال گذشته شكوفه باز نشده . به واسطهء برف و سرماى آخر زمستان عقب افتاده است و اميدوارند امسال به سر درختى و گرد و آفت نرسد . گندم را در رودبار خروارى بيست تومان تا اول تابستان مىفروشند . جو كم است ، برنج يك من شاه شش هزار است . من آنچه امسال غله فروختم در اسناد به نرخ انبار سپهدار به علاوهء كرايه تا الموت شرط شده است . پارسال مرا خيلى فريب دادند . گندم را نسيه تا تابستان ده تومان بردند . در صورتىكه انبارهاى رودبار را سيزده تومان پول دادند . جو چون كم است از من يك من سه هزار نقد مىبرند .

معاملهء نقدى

امير اسعد اول نسيه داد مردم بردند . از وقتى كه گفته است نقدى مىفروشم هيچ كس نبرده . معاملهء نقدى در الموت و رودبار خيلى خيلى به‌ندرت واقع مىشود . من از تمام غلهء خودم پنجاه تومان نقدى نتوانستم بفروشم . امير اسعد گفتند هفتاد تومان فقط نقدى فروخته . من برنج خودم را تمام حمل شهر كردم . مأمور مالياتى نيامد فراموش كرده‌اند . حاجى افخم الدوله هم براى طى حساب مقررى حضرت و الا و طلب از پارس‌ئيل بنا بود قزوين بيايد و آنچه در الموت باقى است به عوض طلب حواله بگيرد . هنوز نيامده يعنى خبر آمدنش نرسيده .

قصد پطروگراد

او بيايد من هم انشاء اللّه شهر مىروم تا ببينم حضرت و الا راضى مىشود براى آوردن نوشيروان ميرزا پطروگراد بروم يا نه . به شفاعت عظيم دو كاغذ از رودبار به من رسيده : يكى از سالار پسر امير اسعد ديگرى از حاج نصر اللّه ( برادر حاج نظر على كه براى بردن عروس آمده بود و حاليه با تمام آنها كه آمده بودند مقيم رودبار هستند ) كه به خواهش آقا محمّد بهادر السلطان نوشته بود . اينها محضا للّه از هرچه دزد و آدم‌كش هرزه باشد شفاعت مىكنند و دور خود جمع مىكنند .

عرق خوران

يك مطلب خنده‌دار كه به تواتر خبر او محقق نموده است اين است كه مسكرات در
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 4517 | قهرمان ميرزا عين السلطنه