تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 4402

مساهمون:

ص٤٤٠٢
مردم همه متوحش و محزون در عاشورا قدغن كردند سينه زن راه نيفتد . همه طور دروغ و راست شنيده مىشد . سفارت روس هم اعلان كرد اگر قشون بيايد محض نگهدارى سفارت و تبعهء روس است . شب پنجم محرم روزنامه [ ها ] هركدام طرفدار يك دولت ريختند بهم . فوق العاده بود كه چاپ مىشد . فوق العادهء « رعد » توقيف شد . روز جمعه ششم محرم « نوبهار » جوابهايى به « عصر جديد » داده بود در خصوص قشون روس . روز ششم مىگفتند هزار و شصت نفر از اهل ادارات و جرايد و مجلس فرار كردند . فرار اشخاص راست اما عدهء هزار و شصت نفر نمىدانم شايد كمتر باشد . باز خبر مىرسد كه شاه عازم به‌طرف اصفهان است . كالسكهء شاه حاضر است و اهل درب خانه منتظر حركت . ما همه خبر مىشنيديم . در روزنامه رسيدن قشون روس را قدم به قدم به‌طرف طهران اعلام مىنمود . اهل خانهء حضرت و الا و حاجى عمو جانم « 1 » و ماها روز و شب مىرفتيم پشت‌بام گوش به روضهء مسجد شيخ عبد الحسين مىداديم . روز هفتم بنده و عين الملوك از در حياط بيرون آمديم دم حوض بيرونى بزرگ كه رسيديم ديدم حاجى عمو جانم با هرمز ميرزا آمد طرف حياط خلوت ، از اين اطاق به آن اطاق مىرود . باز از آن اطاق به اين اطاق مىآيد . بنده و عين الملوك وسط راهرو اطاقها و آبدارخانه ايستاده بوديم . دو مرتبه هرمز ميرزا برگشت طرف حياط بيرونى . ما رفتيم اندرون حاجى عمو جانم . زن حاجى عمو جان تنها بود رفتيم پشت‌بام . اما بنده متوحش بودم كه چه واقع شده است . از بس كه هرمز ميرزا عجله داشت فرصت نشد كه بپرسم چه خبر است ؟ به پشت‌بام كه رسيدم ديدم هرمز ميرزا آمد توى اندرون . از قجر آقا ( مادرش ) سؤال كرد كه تفنگ كجاست . جواب داد مىخواهى چه كنى . گفت مىخواهم . باز به صداى بلند پرسيد مىخواهى چه كنى . گفت مىخواهيم با شاه برويم . دويست نفر بختيارى آمده شاه مىخواهد برود و كسى همراه ندارد . من و آقا جانم مىخواهيم برويم . من اين را كه شنيدم آمدم لب پشت‌بام . عمو جان آمد . قجر آقا . آقا كجا مىروى ؟ عمو جان آهسته گفت هيچ‌جا ، همراه شاه . قجر آقا از توى اطاق بلند شده كجا مىروى ، به كجا مىروى گويان تا رسيد دم زير زمين . هرمز ميرزا رفت از پله‌هاى طالار بالا . عمو جانم تند تند به قجر آقا مىگويد بچه‌ها را سر من نريز ، زنگالها را بده . قجر آقا بناى گريه را گذاشت . ما آمديم پائين هنگامه برپا شد . ديدم هرمز ميرزا آمد با زنگال . عمو جان هم زنگال را بست و رفت بيرون . سلطان محمود ميرزا رفت بالا . مينو خانم را گفت آمد . ديد همه گريه مىكنند . آن هم نشست پيشانى خودش را مىزد به زمين . آقا جانم را بياوريد ! آقا جانم را بياوريد !
هامش
( 1 ) - مقصود حاج افخم الدوله است . ( مسعود سالور )