تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 4276

مساهمون:

ص٤٢٧٦
سايرين كشته مىشوند .

اخلاق و عقايد امير اسعد

پنجشنبه 14 شوال - براى ديدن امير اسعد كه بعد از چند شب اقامت گازرخان حاليه خوشكه چال ده خودش رفته و سركشى به آتان و كلايه . امروز صبح با ميرزا اسمعيل خان عازم گازرخان شديم . يك بچه خوك براى مادر بهار از شورستان آوردند بزرگ شده و با اسمعيل جلودار و اسبها انسى گرفته هر جا برويم همراه است ، بىنهايت بامزه است . ناهار مهمان ابو القاسم بوديم و ناهار خوبى داد . عصر خوشكه‌چال رفتم . امير اسعد در يك خانهء فوق آبادى منزل دارد كه فقط دو اطاق دارد ، اما تازه‌ساز است و ساس ندارد . نزديك آب و درخت نيست . قورباغه ندارد . خوشكه‌چال اسم بامسمى است ، درخت ندارد ، آب خيلى كم دارد . لكن خانوارش بد نيست زياد است . امير اسعد حالش بهتر شده . شيخ ابراهيم و شيخ موسى هم آمدند . شيخ موسى مثل سگ از امير اسعد مىترسد . صحبت متفرقه بود و كمى از جنگ .

كهنه فكلى

يك وقت چشم امير اسعد به فكل من افتاد گفت به‌به شما هم فكلى شديد ، خيلى مبارك است . من گفتم تازه نيست . من از آن كهنه فكليها هستم . به ميرزا اسمعيل خان مىگفت آن درازه ديگر براى چيست ؟ گرفت پاره كند او سرش را عقب كشيد . امير اسعد خودش كلاه نمد سر مىگذارد . لباسش قديمى است و به قدرى با اين ترتيبات جديد عداوت دارد كه خوددارى نمىتواند بكند . شب قدرى آس‌بازى كرديم و در همان اطاق هرسه خواب كرديم . امير اسعد تشك هم زير خودش نمىاندازد . متصل هم به سپهدار بد مىگويد . آن روز كه ناخوش بود فحش مىداد . جمعه و شب شنبه را هم به اصرار مرا نگاه داشت . مشغوليات همان آس بود و صحبت‌هاى متفرقه و جنگ . مىگفت قشون روس تنكابون مىرود به من نوشته بودند بروم . من چرا خودم را دخيل اين كار بكنم . پسرم هست كافى است . عيالش مدتى است آمده همان رودبار گذاشته ، محض گرمى هوا و پشه رودبار نمىرود . گربه‌هاى خوشكه‌چال گوشت و مرغ و جوجه نديده بلائى به روزگار اينها آورده‌اند كه به وصف نمىآيد . فندق كه همراه من بود و هر جا من بنشينم [ و ] بخوابم بيرون در آن اطاق يا توى بخارى آن اطاق مواظب من است تا بيرون بروم . گربه‌ها را امشب دنبال كرد . اگرچه خودش به قدر گربه است اما يك رشادت و صلابتى به خرج مىدهد كه شير هم باشد فرار مىكند . نگذاشت راحت بخوابيم . امير اسعد از عكس