تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 4109

مساهمون:

ص٤١٠٩
ادعائى پس از مرگ خود ندارم ، يعنى زنده نيستم كه ادعا كنم . ليكن حق من است صلح به من شده مراعات رسوم و عادات و قول و قرار صلح و مصالحه را فرمايند . سهم من بايد به من برسد ، زنده نباشم به اولادم متعلق است . اگر التفات فرمودند برادرهاى من جهيز دخترهاى مرا نيكوتر و بهتر بدهند ، باقىماندهء سهم بهمن و اگر زينب پسرى آورد نصف مال اوست ، نياورد همه مال بهمن است به شرط حيات او و باقى بودن او ، و الّا جهيز دخترها داده شده با يك مبلغى علاوه تتمه را وقف يك مدرسه يا دار العجزه و اعمى نمايند ، به اين طريق كه عده‌اى از عجزه و اعمى را كه قادر كسب نباشند شام و ناهار و لباس داده نگاهدارى كنند ، آن هم در طهران و الموت . توليت آن هم با برادرهاى من و بعد هركس را صلاح بدانند كه لايق و شايسته اين كار خواهد بود . چون طردا للباب اين مطالب بلكه وصيت‌نامچه قلمى شد گمان مىكنم صحيحا از اين مسافرت مراجعت نكنم زيرا گواهى ضمير و آنچه به غير اراده و تفكر مرا باعث درج اين مطالب شد خود گواهى صادق است . زينب خوب زنى است و او را به خدا و بازماندگان خود و پدر و برادرهاى و الا مقام خود سپردم كه تا زنده است از او حفاظت و نگاهدارى نمايند ، نظير همچو زنها در سلك رعايا شايد كمتر پيدا شوند .