تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 3975

مساهمون:

ص٣٩٧٥

گربه

سابقا از زيادى موش و خسارات آن شرحى دادم . فرستاديم سه تا بچه گربه آوردند يكى بزرگ‌تر دوتا كوچك‌تر و تمام اهل اندرون از كوچك و بزرگ مشغول پذيرائى و توجه و خدمت آنها شديم . با وصف اين دو كوچك را البرز به فاصلهء سه روز قاپى زد بدرود زندگانى گفتند . يكى ديگر باقى است و خودش را خوب حفظ مىكند . هر شبى در يك اطاق مهمان است بعد آشپزخانه و انبار ، باز دورهء مهمانى از نو شروع مىشود . من از گريه خوشم نمىآيد اما چاره ندارم و نهايت مهر و محبت را به اين گربهء بدتركيب منظور مىدارم . البرز قلعهء زوارك را مثل بهرام چوبينه و شهر رى كرده . دانه‌اى گربه وجود ندارد ، اما موش حكايتى است . غله‌ها فروش نمىرود ، پول ندارم . چقدر غصه مىخورم ، چقدر مغمومم . اين پولها رايگان صرف مخارج بىمعنى لغو مىشود .

قروض

هروقت حساب مىكنم كه چقدر پول تلف نموده‌ام آه از نهادم برمىآيد . آنچه كوشش مىكنم بلكه پس‌اندازى بشود مقدور نيست . دو رشته قرض من كه حيدر ميرزا باشد و هرمز ميرزا كماكان باقى است . پانصد و هفتاد تومان كه به حاج ميرزا على مديون بودم به هرشكل بود فرستادم . او ادعاى فرع از قرار دويست دينار مىكند و مىخواهد اين مدت طولانى را از همان قرار دريافت كند . آقاى عماد السلطنه به يك تدبيرى پول را داد و سند گرفت ، از بابت طلبى كه از عين السلطنه داشتم و اصل شد . بعد به من نوشت كاغذى بنويسم كه از عهدهء اين همه فرع گزاف برنمىآيم بلكه راضى شده تخفيفى بدهد . كاغذ را نوشتم هنوز جواب نيامده .

الموت و حاجى

ميرزا حسنقلى بادشتى كه در روزنامهء من به خوبى معرفى شده به اصرار عيالش به سمت عتبات رفت در راه وفات نمود . عيال ملا رستم بالاروچى هم با دامادش رفته بود مشار اليها هم وفات كرد . عقيدهء الموتى اين است كه هروقت ما زيارت برويم يكى دو تامان تلف مىشود . درست هم مىگويند زيرا هميشه در موقع پيرى و شيخوخيت اين عزم را مىكنند . در تمكن و ثروت الموتى همين يك مسئله دليل واضحى است كه يك نفر حاجى ندارد .