حسين و حسنقلى و ميرزا اسحق مشغول تقسيم شدند . من مدتى است در اين كار تدابير مىكنم براى آنكه اسناد كامل در تصرفات به دست باشد . ميرزا هدايت و ميرزا فضل اللّه كه به واسطهء يك طغرا وصيتنامه مدعى اين دو دانگ هستند كه مال آنهاست به سمت خود كشيده نويد داده بودم حمايت مىكنم ، خريدارى مىكنم . اينها مدعى شدند و من گفتم بايد ملك تقسيم شود . سايرين نتوانستند حاضر نشوند . باوجود آن سيد بزرگ نيامد . امر تقسيم گذشت ، نوشته ردوبدل شد .
شب شورستان آمدم قمارى شد . اما هرچه من مىبرم اسد اللّه ميرزا مىبازد كه آخر براى من بعد از وضع باخت او مختصرى مىماند . حسنقلى خيلى شيرين بازى مىكند .
تقى و ابو القاسم متصل تقلب مىكنند . اسمعيل جلودار سه ماه است ناخوش است و از بس هرزه خوراكى مىكند خوب نمىشود . چند روز بود به واسطهء فحش و قدغن من بهتر شده بود اينجا رفت ، در مطبخ باز آنقدر روغن و گوشت و گردو خورد كه مجددا افتاد و حالا زن مرحوم صفر آشپزى مىكند و چندان مطبوع نيست .
تقسيم آفتابدر
يكشنبه - آفتابدر مهمان كرده بودند . اينجا هم دو دانگش اربابى است . سيد هم آمد كه مىخواستم يك دانگ خريدارى فيشان او را موضوع كنم . رعايا گفتند يك سال به اجارهء ما مانده بعد از انقضاى اجاره حاضريم . اما اين دو دانگ را اول سادات اين محل مىگويند وقف امامزاده است . دوم سليمان مىگويد مال من است و چند طغرا استشهاد و نوشته هم دارد . سيم همه رعيت مىگويند مال ماست و بايد بين همه تقسيم شود .
سليمان كه مردى مضحك است نوشتجات را توى جيب نيمتنهء خود گذاشته و حتم كرده بود كه دو دانگ مال اوست . يك وقت وارد اطاق شد من گفتم ها چه چيز است . گفت مرا بردند ناهار بخورم كه انشاء اللّه زهرمارم بشود . مشغول كه شدم اسناد مرا از جيبم بيرون آوردند . آفتابدريها همه بناى قسم خوردن را گذاشتند كه ما اصلا توى اطاق نبوديم .
حالت سليمان و اطلاعى كه من به حالات او دارم طورى به من خنده زورآور شد و نمىخواستم در حضور رعايا خنده كنم كه نزديك بود دلم بتركد . بلند شده رفتم بيرون .
اما ساير اهل مجلس از اسد اللّه ميرزا و ديگران ممكن نشد خوددارى كنند . حسنقلى را صدا زده گفتم در را ببند و همه را تفحص كن . او رفت مشغول شود شيخ حسين گفته بود اسناد نزد من است . دو من انگور سليمان بدهد بدهم . سليمان قسم مىخورد اينجا انگور نيست از هرانك خريدارى مىكنم . آخر رفت يك چارك قند آورد و شيخ قبول نكرد .
اسناد را داد سليمان حالى آمده و آنها را برد در قعر صندوق خود گذاشت . شب