فايده هم مىتوانم ببرم . الموتى فقير است . جنگى و سپاهى نيست . دماغش را بگيرى جانش در مىرود .
مدارا
يكى از قاطرهاى منهوبهء ما در كلان گفتند آوردهاند . ديروز سه نفر سوار را آنجا فرستادم اگرچه قاطر را به بالا روچ دربردند اما به محض رفتن اين سه نفر تمام زن و مرد كلان به قلعه آمد ! على اكبر و سيد علينقى جيرين دهى كه اولى ناظر و تحويلدار پارسال بود ، دومى با وجود سيادت شاگرد جلاد ( كه حبيب الله باشد ) وقتى كه اين سه نفر دنبال قاطر آنجا رفتند از ترس زير علف و كاه مخفى شده بودند . اين طور است حالت اينها .
ليكن مدارا بهتر است . اگرچه يكى دو جا فى الجمله فشارى لازم دارد كه بالاروچ و اتان باشد . يكى داراى چند نفر . . . مفسد است ، ديگرى مردمان خشن زيادى دارد . حالا ببينيم عمل بالا رودبار چه خواهد شد . آن وقت برويم سر آن جاهاى ديگر . فعلا بايد فكر اينها بود .
كاغذى به ملا يوسف نوشته بودم قاطر دست شما سپرده . عصر كه آمدم جواب نوشته قاطر در امامزاده متحصن شده . الان . . . الموت يكى ملا يوسف است ، يكى مفيد ، يكى ملا حسن در بالاروچ ، سيد بزرگ [ و ] ملا شمسعلى در فيشان ناحيه ، مهدى ، حسين آقا و كسان شفيع كدخدا در اتان ، مهدى و قاسم على [ و ] رمضان على ، حاج على ، على اكبر ، سيد علينقى ، ميرزا محمد در بالا رودبار ، ميرزا اسحق ، ملا شعبان در شتر خان و گازر خان . رأس رئيس اينها ميرزا حسن خان است كه خيال مىكند تا ابد حاكم الموت است ، يا اين دهات را از ما گرفته به ايشان تقديم مىكنند .
تگرگ درشت
ديروز عصر تگرگ درشتى آمد در زوارك از دانهء فندق بزرگتر بود . اما گفتند در وناش و ايلان و پائينها دو دانهاش كشيدند از تخم مرغ سنگينتر بود . شكوفهء آنچه باز بود ريخت . دو درخت هلو جلوى اطاق من بود غرق شكوفه ، خمس و سدس آن باقى نماند .
پيشكار ماليه و سينهء مرغ
يكشنبه ششم - اذا اراد شيى حى اسبابه . مأمورين ماليات ورك رفته بودند ، تمام ماليات را مردم به قبض نايب الحكومه دادهاند . اينها آمده قبض نايب را جمع مىكنند و برات يك تخته به مهر ميرزا كاظم خان پيشكار ماليه مىدهند . آن وقت براى هر برات