خوش گذشت . كلاه نمد شريكه چيزى نمانده بود يا توى بخارى برود يا با چاقو تكهتكه شود . اما صبح اين خبر خوشى شب را زايل كرد . ناهار هم اينجا خورده شد . ملكآرا رفت بازديد . من و شريكه حمام رفتيم .
مسجد جامع
از حمام بيرون آمديم مسجد جامع كه اولش بتكده يا آتشكده بوده و مسجد شده از بناهاى قديم است و بسيار عالى [ رفتيم ] . خمارتاش « 1 » موقوفات خيلى زيادى براى او وقف كرد كه تمامش را فروختهاند و حال ابدا موقوفه ندارد و مخروبه شده . رفتيم نماز را آنجا كرده .
از درب مسجد كه بيرون آمديم غلامحسين سر و صورت پيچيده هويدا شد . آقا و نوكر به قدر نيم ساعت به جان هم غرغر [ و ] لندلند كردند . غلامحسين مىگفت همان روز كه شما بيرون آمديد من رسيدم و فردايش حاجى امير الدوله مرا روانه كرد . بارى رفتيم شاهزاده حسين ( ع ) زيارت كرده به منزلها رفتيم .
همان قزوين و همان شكل مردم
اهل قزوين با چهارده سال قبل كه حضرت و الا حاكم و من نايب الحكومه بودم هيچ فرقى نكردهاند . اخلاق و عادات حتى لباس و خوراك آنها با آن عهد توفيرى نكرده . كانه همان ايام است . همانطور حرف مىزنند ، همانطور سرهاى تراشيده ، دستها حنا بسته قباهاى بلند با عبا . ابدا ابدا تكان اين شهر نخورده است ، بلكه مىخواهم بگويم پستتر رفته كه جلو نيامده . در حمام امروز من يك سر نديدم كه زلف داشته باشد . يك دست و يك پا نديدم كه حنا بسته نباشد . بقدرى هم سير خورده بودند كه فضاى حمام متعفن شده بود .
كارگزار و الموتيها
كارگزار ميرزا زين العابدين خان امروز ناهار اينجا بود . از حكايت الموتيها كما هو حقه مستحضر بود . به توسط او با حضور شاهزادگان و رفعت السلطان پيغام به صدق الدوله [ دادم ] و هزار قسم به خودش كه يك كارى كند من بدون دخالت غير بروم . كارى نكند
هامش
( 1 ) - اصل : خمارتاج - امير خمارتاش بن عبد اللّه عمادى از امراى سلطان محمد بن ملكشاه سلجوقى حاكم قزوين . ( مسعود سالور )