تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 2757

مساهمون:

ص٢٧٥٧

محمد حسن ميرزا

در اين بين محمد حسن ميرزا با شش قزاق روس و دو فرنگى از در سفارت براى گردش سواره بيرون آمد . من زودتر از آن دو بىشرم براى احترام برخاستم . اما شاهزاده ملتفت نشده موقر السلطنه مرا چسبيد كه بنشين . گفتم به اين اندازه هم زيادى بود ، براى آن كه شايد راپرت بدهند و خيلى براى من شاق است . مجلل گفت راست مىگويد بگذار برود و بىجهت متهم مىشود . گفتم آقاى نايب السلطنه مقتدر را عوضى گرفته بود . در صورتى كه با شما هم كلام نشده بود ، حالا با من چه خواهد كرد . خواست تفصيل بپرسد من حقيقة اجتناب كرده گفتم مجال ندارم . در صورتى كه خيلى خيلى ميل داشتم ساعتى نشسته از واقعات جويا شوم و در اين روزنامه بنويسم . سوار شده فكر مىكردم من الان با دو نفر كه از شمر و ابن سعد در ميان ملت ايران ملعون‌ترند صحبت مىداشتم . اگرچه قصدى جز اذيت آنها نداشتم . اما باز خوب نشد كه كسى را كه يك ملت دشمن مىدارد من ربع ساعتى با آنها نشسته و صحبت داشتم ، پس استغفر الله ربى و اتوب اليه . خدا مىداند من دشمن دشمن ايران هستم ، هر كس مىخواهد باشد . محمد حسن ميرزا را مجددا ديدم و حال آن‌كه تاريك بود و مرا بيشتر از يك مرتبه مجلسى نديده بود شناخت . احوال‌پرسى كرده خدمت حضرت و الا سلام رسانيد . ما شاء الله خيلى خيلى باهوش است . در راه فكر مىكردم ديدم از حركات مجلل معلوم بود از من احتياط مىكند ، مبادا سوءقصدى داشته باشم . كم‌كم بر من يقين شد . بارى باغ رسيدم كه بچه‌ها را دو روز بود آنجا فرستاده بودم . شاهزاده افخم الملك هم آمده بود . ديدم شب آنجا شلوغ است رفتم باغ نصير الدوله سعد آباد كه همشيره شاهزاده ، نصير الدوله يك ماهه آنجا رفته . هوا خنك و برعكس اين چند شب شهر بود و خوش گذشت .

افتخار التجار

صبح يكشنبه - تفصيل افتخار التجار ، دهات مازندران ، حسابهاى زنجان و قزوين و ساير مطالب را يكى يكى عرض كرده بيچاره حضرت و الا چه جواب دارد ، جز خودتان مىدانيد ، هر چه بايد بكنيد .