تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 2756

مساهمون:

ص٢٧٥٦
پرسيد چه خبر تازه در شهر بود . گفتم خبرى نبود جز اين‌كه دار و ميدان توپخانه و مجاهدين انتظار مقدم مبارك تو پدرسوخته را مىكشيدند . رنگ مجلل ، حال آن‌كه خطاب من به او نبود تغيير كرد . گفت من هم نمىآيم تا پدر همه را درآورم . گفتم هر كارى كردى بس بود ، حالا ديگر افاده نكن . گفت خواهى ديد . گفتم بسم الله اگر راست مىگوئى از اين خيابان آن‌ور برو تا معلومت شود . گفت از ولايات چه خبر داريد . گفتم هر چه ، زود دنبالهء حرف مرا گرفته گفت مثل من پدرسوخته است . مىگويد شلوغ است هر چه ، مثل آن پدرسوخته‌هاست . مىگويند امن است . گفتم باز مزخرف گفتى ، من زنگال بسته مجاهد شدم الان پدرت را درمىآورم . اصرار كرد پياده شويد كمى صحبت كنيم . من هم پياده شدم از در سفارت و پل رد شده . سدى براى سيل جلوى سفارت است خواستيم آنجا برويم .

تپانچه كشيدن محمد على شاه

مجلل السلطان تند تند مىگفت دور نرويم . من گفتم مثل شما سردارهاى ترسو بود كه كار شاه خودتان را به اينجا رسانيد [ يد ] . من تا اين ساعت با مجلل هم كلام نشده بودم . گفت ما چه تقصير داشتيم . گفتم از حالت امروز خودتان خوب معلوم است . گفت وقتى كه تپانچه كشيد كه ما را بكشد چه داشتيم بكنيم . من شنيده بودم حضرات مانع رفتن شاه به سفارت شده بودند ، او تپانچه كشيده بود . خواستم از زبان اين محرم اسرار شنيده باشم . گفتم كى تپانچه كشيد . گفت شاه ، براى اين‌كه آنها كه در سفارت بودند اطمينان داده بودند ( يعنى نايب السلطنهء سابق ) كه به محض ورود آنجا قشون روس وارد [ مىشود ] و حمايت مىكند . گفتم شاه هيچ تاريخ نخوانده بود كه بداند اينها هرگز با يك ملتى طرف براى يك شخص نمىشوند . تا نقطهء آخر براى اجراى قصد خود همراهى [ مىكنند ] و بعد مىگويند شما براى چه آمديد . ( خودش هم مثل اربابش بلكه بدتر بود و جواب نداشت ) . گفتم خوب چطور تپانچه كشيد . گفت يا خودم را مىكشم يا شما را . بگذاريد بروم سفارت و كار را صورت بدهم . آمد اين طور شد . پرسيدم شاه كى مىرود . گفت نمىدانم . گفتم شما مىرويد گفت خير . گفتم مىگويند چهل نفر « سويت » شاه است . گفت دروغ است . شاه چيزى ندارد . گفتم خوب ايران را به باد داديد . گفت گذشته است ، خيلى خبط شد . گفتم البته وقتى كه مثل شماها سردار و مصلحت‌گذار باشد از اين بهتر نمىشود .