تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 2479

مساهمون:

ص٢٤٧٩
عرابه توپ را با دويست قبضه تفنگ « لوبل » برداشته و عصمت‌آباد ميان اهل خودش رفته . بينى و بين الله تفنگهاى « لوبل » را سپهسالار خوب تقسيم كرد . همه را بردند و خوردند . از سربازها خبرى نيست . سوار يورتچى از شهر خارج شده . يورتچى سوارى نيست كه شكست بخورد . يقين به سمت اردبيل رفته‌اند ، آنها را نمىشود گرفت . بسيار شجاع بسيار رشيد ، بسيار دل دارند . فورا گفت قليان مرا بياوريد و آن شعر به زبان من آمد . تمام اين مدت را اين آدم قليان كشيده و چاى خورده و مداخل كرده است .

ساعات بىعرض

مجد الدوله مىگفت يك نفر نيست به ما تكليف نوكرى و خدمت كند . من حاضرم بيست عرابه توپ با پول خودم با اسب خودم با تمام لوازم حركت بدهم . هيچ كس به من نمىگويد . سردار ناصر مىگفت يك ساعت ديگر ظهر مىشود وقت ناهار و خانه‌ها براى خواب . و الله اين ساعتها عوض ندارد . تا كى غفلت بايد كرد . اما همه ترسيده‌اند . هر كس مكنت زيادتر دارد ترسش بيشتر است . من گفتم امروز يا عصر يا فردا حواله‌جات تلگرافى به ملاكين قزوين خواهد رسيد منتظر باشيد . نظام السلطنه گفت مىگويند يك ده ديگر مرا كه تمام كردند بيست و پنج نفر هم كشتند ، باز حواله مىدهند . امير معظم آمد مىگفت فوج طهران و سوار من حاضر است . پول بدهيد بروند . آجودانباشى توپخانه متصل سياهه مىنوشت و راه مداخلى پيدا كرده بود . فرصت را از دست نمىداد . حاجى محمد اسمعيل مغازه با يك كيسه پول سفيد و دستهء اسكناس آمد . چهار هزار تومان گشت و گدائى كرده آورده بود . سپهسالار گفت ببر خرج خانه‌ات كن ، لازم نيست . امير نظام مىگفت پول بدهيد حواله هرجا بخواهيد الان داده مىشود . نظام السلطنه گفت حوالهء كدام ولايت مىكنيد . حضرت و الا فرمودند چون وزير ماليه است بايد متصل حرف پول بزند . آن همه پولها را چه كرديد .

تياتر

مشير الدوله ، مؤتمن الملك ، حشمت الدوله ، مستشار الدوله ، ناصر السلطنه آمدند . آن وقت امير نظام به ممتاز الدوله گفت اين حرفها را برو به شاه عرض كن . يا بيرون تشريف بياورند يا آقاى نايب السلطنه را بفرمايند بيايد . آخر يك نفر لازم است در ميانه باشد و رئيس باشد . گفت حالا نمىشود شاه زيارت‌نامه مىخواند . نظام السلطنه نزديك من بود گفت تماشاى اين تياتر را درست بكن ! حضرت و الا بيشتر اوقاتش تلخ شده برخاست . امير پسر مهندس الممالك به من گفت سپهسالار و اجزاء او از اين حكايت قزوين خيلى خوشحال هستند و مىگويند ديديد تا ما بوديم جرأت نكردند . حتى من شنيدم
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 2479 | قهرمان ميرزا عين السلطنه