كردم زيرا در روز شنبه در مجلس مىگفت نان در شهر تبريز يك من هشت عباسى است و شاه از ما نمىپرسد تا درست اطلاعات خود را بدهيم . اعتماد الدوله به من چشمك زد كه كار نداشته باش . حضرت و الا از رشت و تنكابون پرسيد . فرمودند معطل پول بودند امروز داده شد و حال آنكه پانزده روز قبل همين فرمايش را فرموده بودند كه پسفردا مىروند . به افخم الدوله فرموده بودند ديروز بيست سوار رفت . صحبت متفرقه هم قدرى شد كه صدراعظم و سپهسالار وارد شدند . معلوم شد خلوت خواهد شد .
حضرت و الا هم برخاست . در بين راه با حضرت و الا از اين غفلت و از اين دروغها خيلى صحبت كرديم . حضرت و الا حقيقة متحير بود و نمىدانست چه بكند .
بعد از ناهار پاكت قزوين رسيد و نزاع كه از قول نظم الدوله كه او از قول مهديقلى ميرزا گفت پاك دروغ بود زيرا همچو مطلب عمده را ممكن نبود رفعت السلطان ننويسد .
نامهء رفعت السلطان
اما نوشته بود جمعى كه كاروانسراى حاجى محمد حسن رفته بودند بيرق بلند كرده بودند . حكومت حاجى را خواست بيرق را خوابانيد . شب هم اگر بعضى را گرفته بود ديگر كسى جرأت رفتن نكرد . صبح تلگرافى از سفارت عثمانى رسيد كه مردم را پذيرائى كنيد . ميرزا حسين طبيب وكيل سابق با معدودى به قدر شصت نفر مجددا آنجا رفتند . حاكم ترسيده و كارى به كار كسى ندارد . در صورتى كه تمام علما و تجار معتبر و اشراف همراه هستند . به قدر هزار نفر سوار و سرباز با سردار مظفر در اردو حاضر است .
غياث نظام هم با جمعيت خودش . پس پلتيك سپهسالار و صدراعظم چيست نمىدانيم .
اگر هيچجا زور ندارند در قزوين و تهران كه دارند .
عريضهء عز الدوله
حضرت و الا عريضهاى به شاه كردند كه بر غلام فرض است كه اين مطالب را عريضه كنم . در كارها و امورات مملكتى نهايت سهلانگارى و بىاعتنائى مىفرمائيد و اين كارهاى بزرگ را كوچك مىشماريد . آن تبريز ، نه ماه است كارى صورت نگرفته . آن اصفهان ، گيلان و قزوين به طهران نزديك است . شما نمىرويد آنها مىآيند . طهران و حضرت عبد العظيم ( ع ) براى استقبال آنها كافى است .
ديدى كه چه گفت زال با رستم گرد * دشمن نتوان حقير و بيچاره شمرد
ديديم بسى آب ز سرچشمهء خرد * چون پيشتر آمد شتر و بار ببرد .
قربانت شوم وقت آسايش نيست ، وقت مملكتدارى و رفع آشوب است . موقع شور و صلاح از مردمان خيرخواه است .