صحبت خواستگارى
چهارشنبه سيم صفر 1327 ، ششم حوت - هوا خيلى خوب شده مگر نسيم داشته باشد . ديشب شاهزاده خانم با شاهزاده نصير الدوله و شاهزاده افخم الملك اينجا بودند .
عذرى خانم و زهرا خانم دخترهاى نصير الدوله بودند . تمام صحبت از اين واقعات بود .
افسر ملك دختر شاهزاده خانم همشيرهء بزرگ هم بود . اين خانمها به خيال خود گاهى براى من خواستگارى مىكنند . شاهزاده خانم چند مرتبه به تجربه رسيده كه بسيار بدسليقه تشريف دارند و مكرر سرزنشها شنيده . حالا هروقت تعريف خانمى را بكند مىگويند ديگرى را بگوئيد برود ببيند من كه سليقه ندارم . شاهزاده نصير الدوله هم سر مفرح الدوله به يك اندازه خجل است ، اگرچه ظاهرا گردن نمىگيرد . حالا عزيزه خانم ( شاهزاده افخم الملك ) همشيرهء كوچك صابونش به جامهء كسى نخورده ، جوان هم هست بىميل نيست دست و آستين بالا كند زنى براى من بگيرد . چندجا هم آدم فرستاده . مهرماه خانم آن دخترى [ را ] كه كوچك بود مكرر در خانهء عماد السلطنه وقتى كه مرحومه خانم شاهزاده حيات داشت آنجا ديده بودم در حمام ديده و يك روز هم من گفتم رفت ديد پسند كرده ، يعنى با وضع امروزهء من و اين ترتيب زندگى با داشتن پنج دختر مناسبت دارد و مقتضى است . سنش مىگويند بيست و سه سال است . استخاره هم كردم خوب آمد . اى كاش اين استخاره را براى گرفتن مفرح الدوله مىكردم . اما حالا كه ماه صفر است عمل آن يكى هم نگذشته ، خيالش را هم زيادى مىدانم ، چه رسد به انجام آن . ايام آزادى و فترت من است ، جز خيال خانمهاى خوب و زنهاى سازگار فكرى نبايد بكنم . در حقيقت به همان خيال مىگذرد . برهنه خوشحال هستم ، اگر مقدر بود تا حال صورت گرفته بود .
مشاق دلسوز - كفش فرنگى
صبح كار بامزهء خندهدارى صورت داديم . عين الملوك ديشب براى بودن خانمها مشق را تمام نكرده بود و از ديشب آه و ناله داشت . از اين مشاق هم بقدرى بچهها مىترسند كه حساب ندارد . آدم باعرضهء دلسوزى است . همه گفتند خودت بايد فكرى كنى . فورى يك دستمال به دست خودش بست ، دستمال ديگرى به گردنش . دستش را به گردن آويخت ، از پا هم لنگ شد و گفت همه اقرار كنيد من زمين خوردهام . عين الملوك ده سال دارد . ميان بچههاى من از همه درشتتر و قوىتر است . حرّاف و زبانآور [ و ] يك مقلد بىعديلى است . تقليد همه را در مىآورد . بچههاى افخم الدوله هم بودند .
گفتند اگر مطلب را جناب ميرزا ملتفت شود همه را چوب خواهد زد . عهد كردند بروز