تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 2253

مساهمون:

ص٢٢٥٣
استعفا كرده مىآيد . نديم السلطان درشكه داشت . اسبها را گفتيم بردند . بعد از آن‌كه هفت تومان باخت برخاسته سوار درشكهء نديم شديم . وسط خيابان باغ وحش اسب درشكه هرزگى كرده يك پاى اسب به مال‌بند افتاد . فورا پياده شديم و اسب بناى لگد را گذاشت . نديم چس خور هفت تومان باخته ، حالا هم اسب [ لگد مىزند و ] مشغول اصلاح درشكه است . حالتى داشت كه انسان از تماشاى آن سير نمىشد ! اين نديم چس‌خور را در همان اشعار ورود مظفر الدين شاه به طهران گفته‌اند تازگى ندارد . چه خوب اشعارى است از حيث معنى .

« فكليها »

خيابان به كلى خلوت بود مگر چند نفر از آقايان فكلى كه از ما رد شده بودند و به تعجيل مراجعت كردند . من و افخم الدوله خواستيم كمكى از درشكه‌چى كنيم بقدرى خودش واهمه كرده بود كه نگذاشت نگاه به اسب كنيم . آقايان فكلى هم از ما خيلى تنبل‌تر و بيكاره‌تر بودند . آخر يك نفر از آنها عقلش رسيده به قهوه‌خانه‌اى كه نزديك بود رفت . ( قهوه‌خانه‌ها كه مركز كالسكه‌چى مهتر و جلودار است ) . صدا زده جمعى از اين قبيل اشخاص بيرون آمدند . آن‌وقت « فكليها » با سر و دست سلامى داده كه اگر امرى نيست برويم . من هم در نهايت « فرنگىمآبى » دست داده و بعضى را هم با سر و دست تعارفى كرده تشريف بردند .

نديم السلطان

نديم السلطان نزديك ما آمده و پرسيد به سر درشكه چه آمد . شعاع الدين ميرزا گفت نقلى نيست سى چهل تومان خرابى دارد . گفت بر پدر اين اسب لعنت . من گفتم آنكه نسيه است ، فعلا فكر انعامى براى اين جماعت بكنيد . نديم با حالت خراب گفت من يك شاهى ندارم در صورتى كه دروغ مىگفت . گفتيم نمىشود . گفت شما خداحافظى كرده برويد من به آخوندى مىگذرانم . همين كار را كرديم و رسيدن توپخانه درشكه و نديم السلطان رسيدند . شعاع الدين ميرزا گفت من پياده مىروم . من و افخم نشستيم از نديم پرسيديم حكايت انعام را چه كردى ؟ گفت دعاى خيرشان كردم . به هزار ترس و لرز تا سبزه‌ميدان آمديم . به قدر پنج شش تومان درشكه تعمير پيدا كرده بود . الحمد لله به خير گذشت .