ظرف دو سال صاحب كالسكه و اسب و مكنت شود . چرا دست برمىدارند ، مملكت مىرود برود . هرجومرج مىشود بشود . خودشان دخل كنند و پول بگيرند .
بستن دكاكين
از اين قبيل اشخاص ، اين بستن دكاكين چند روزه را فوزى دانسته خواستند فتنه كنند باز نشود . مردم كه راضى نيستند چند نفر هم كه دستگير شده عنوانى به دست همه افتاد .
اين بود تمام باز كردند . براى آنكه مبادا به بچهها پول بدهند و از باجه و سوراخهاى بازار خاك بريزند پلكنيك صبح زود تمام پشت بامهاى بازار را قزاق گذاشته بود . از ترس آنها بزرگ و كوچك بالاى بام نرفت . شهر هنوز نظامى و دست پلكنيك است و الحق خوب منظم است . مختصر اين است به هيچوجه من الوجوه نبايد آب خوش از گلوى مردم اين مملكت فرو رود . هر روز يك بازى است و يك مرافعه . ترتيب سابق خيلى بد بود .
مشروطه از آن بدتر شد . حالا هم تعريفى ندارد . خدا خودش رحم كند . كسى دربند نيست . شاه هم يك نفر است و مشتبه مىكنند نمىگذارند .
مقررى پارسال و امسال
سهشنبه 22 شوال المكرم - از مقررى پارسال و امسال خبرى نيست . آنچه متعلق به قزوين و عميد الملك بود در خانهء مشير السلطان جمعى از مستوفيان حاضر شده محقق شد هزار و چهارصد تومان لاكلام بايد بدهد . راپرتى نوشته همه مهر كردند . در صورتى كه محتاج به عرض صدراعظم نيست باز گفتند به عرض برسانيد .
امروز مشير السلطان پيغام داده بود من رفتم باغ شاه شما هم بيائيد . ناهار خورده و رفتم . مشير السلطان ديده نشد . رفتم چادر صدراعظم . يك گوشهء چادر آلاچيق درازى زدهاند سقف آن هم شيروانى از تخته دارد . دور « چيق » هم به عوض نمد كرباس كشيدهاند . در حقيقت قفس درست كردهاند . بقدرى تاريك است كه روز بايد چند چراغ روشن كنند . صدراعظم بيرون اين قفس در چادر جاى تنگى نشسته بود كه روى هم سوار شده بودند .
من يك گوشهاى نشستم تا بعضيها رفتند و من به جاى يكى از آنها نشستم . از زمين و آسمان كاغذ مىريخت . براى آنكه اين صدراعظم در مكالمه قدرى بىادب شده و به عوض مدعى هم جواب مىدهد . مطالب خود را نوشته بودم . مشير افخم را حضرت و الا پيغام داده بود و خيلى گله كرده بود . جوابى كه مشير افخم نوشته بود تمام اظهار بندگى و وعدهء انجام مقاصد بود . از آن جهت من رفته بودم كه تمام آن كارها را انجام داده مراجعت كنم .