نصرت الدوله پسر فرمانفرما پشت سر شاه بوديم . هيچ علامت عيدى نبود . باز عرض كرد خوشحالى اين سربازها همان زيارت جمال مبارك است . خوب نبود زيارت نكرده بروند . شاه جوابى نداد . آنوقت شمشير خود را نشان داد . تمامش طلا بود و عرض كرد اين شمشير قديمى است ، خيلى خدمت كرده . تا امروز هم دو مرتبه طلايش را فروخته باز طلا كردهام . شاه لبخندى زد . بعد از اندكى سكوت شاه به تركى آرام فرمود باران خيلى اذيت كرد . سپهسالار جواب داد باران به نوكر چه مىكند . صندلى براى شاه خواست . شاه فرمود من هم يكى از اينها هستم و ايستادهام . اشاره به سمت صاحبمنصبان كرد . سپهسالار بازديد نيامدند به شاه عرض كرد بفرمائيد . آقا را پلكنيك مشق بدهد . شاه فرمود گفتهام مثل همان پسرهاى سايرين تعليم بدهد . سپهسالار به آن فرمايش شاه معتقد نشده صدا كرد اسكندر خان به پلكنيك بگوئيد اين را مشق بدهد .
اسكندر خان به روسى به پلكنيك گفت . جواب داد شاه هم فرمودهاند البته اطاعت مىكنم . يكى دو مرتبه هم در نهايت بىادبى به بعضى از صاحبمنصبان پيغام داد كه هيچ موقع نداشت .
بختيارى
بختياريها بودند و گفتند سوار وارد حضرت عبد العظيم شده . شاه فرمودند كى وارد شهر مىشوند . سپهسالار عرض كرد فردا و بايد از اردو هم مستقبلين بروند . در تمام ايران مخصوصاند . شاه هم فرمود بلى مخصوص هستند و من مىترسم آنقدر كه به اين بختياريها رو داده و التفات مىكنند يك اسباب انقلاب و آشوب بزرگى بشوند .
دفيله
دفيله شروع شد . خيلى مختصر بود . دو فوج همدان مخبران و فدوى بقدرى بد و بىقاعده دفيله كردند كه اندازه نداشت . بعضى از صاحبمنصبان آن به عوض سلام با شمشير تعظيم مىكردند . سپهسالار هر دسته كه بد مىگذشت مىگفت تازه وارد شدهاند .
توپخانه هم بسيار كثيف گذشت . هيچ طرف مشابهت با آن ايامى كه من بودم نبود .
معلوم شد هيچ مشق به آنها نمىدهند و ابدا مواظبت در مشق آنها نمىشود .
سردارهاى ايران - سن نصرة الدوله
همهء ترتيبات را به همان سردوشى گذاشتن و با شمشير وارد باغ شدن قناعت كردهاند . مقبل السلطنه و نصرت الدوله هم سردار شده بودند . حالا قريب هفتاد نفر