ظل السلطان چه بود و چه مىگويد
عصر خانهء شعاع الدين ميرزا رفتم . شاهزاده ملكآرا و اعزاز السلطان بودند . بعد هم عميد الدوله آمد . شاهزاده مىفرمود خدمت ظل السلطان رفتم فرمودند عميد الدوله جمعى بودند و هستند كه امير المؤمنين على ( ع ) را خدا مىدانند . تقصير آن حضرت چيست . حالا مرا هم مردم خوب مىدانند چه كنم . جواب گفتم مىخواهم كافر شده و كفر بگويم . اگر . . . عوام اين عقيده را پيدا نمىكردند . بعد كه بيرون آمدم كسانى كه با من بيرون آمدند با جماعت خدم و حشم حضرت و الا از گفتهء من توضيحى خواستند . گفتم حضرت و الا آنقدر پول ندهد و تملق نگويد تا آنقدر براى او غلو نكنند و تعريفات بىمعنى نكنند ، و الا من و همهء شما و تمام خلق ايران خصوصا اهل اصفهان ايشان را خوب مىشناسيم كه خداوندگار استبداد مىباشند و الان هم به اين لباس بيرون آمدهاند كه افواج اصفهان بلكه حكومت آنجا را هم بگيرند ، [ به ] دهات و املاكى كه به ظلم و ستم و غصب متملك شدهاند كسى ادعا و تظلمى نكند . حضرات وحشتى از كلمات من كرده كه ما فوق آن متصور نيست . بلى حالا حضرت و الا را بواسطهء تقديماتى كه داده فرشته و ملائكه و روح القدس مىدانند . اما اين ظن و گمان يا يقين تا وقت و موقعى است كه وجوهات بريّه تحليل نرفته باشد . هر وقت از هضم رابع گذشت باز همان ظالم ، همان بدكار ، همان مستبد ، همان خونخوار آدمكش است كه زنها را جلوى سگهاى « بول داگ » « 1 » مىانداخت و از تكهتكه كردن آنها لذتها برده قاهقاه خنده مىكرد و يكى از تعيشات حضرت و الا در موقع دماغ چاقى بود . به قدر موى سرش آدم كشته ، ظلم و بيدادش از نمرود و فرعون و حجاج گذشته بود .
يكشنبه سلخ ذىقعدة الحرام - ديشب ساعت سه از خانهء عماد السلطنه آدمى آمد كه ابو النصر ميرزا احوال ندارد شما بيائيد . چون دير وقت بود كاغذى براى پريوش خانم نوشتم حكيم بياورند . از خانمها كه آنجا نزديك هستند يكى را خبر كند . اما خيلى مشوش شدم مبادا براى خود پريوش و حور العين دختر خودم كه اغلب آنجاست حادثه رخ داده ، به اسم آن طفل خواسته باشند مرا خبر كنند . تا صبح به زحمت خوابم برد .
بلافاصله بعد از نماز پياده با تقى آنجا رفتم . معلوم شد همان ابو النصر طفل نه ماهه بيچاره ديروز غروب حالش به هم خورده يك ساعت از شب رفته بدرود زندگانى مىكند .
همان شب امامزاده يحيى ( ع ) برده امروز صبح در ايوان جلوى حرم دفن شد . هيچ آقاى عماد السلطنه اين پسر را نديده . بسيار پسر خوشبنيهء چاق ملوسى بود . در اين نه ماه يك
هامش
( 1 ) - از سگهاى مشهور در انگليس .