تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 1847

مساهمون:

ص١٨٤٧
داخل شدند . پرسيدند مگر شما با ملت حرف داريد ؟ اسباب تغير آنها شده فحش داده بيرون كردند و فراش در مسجد گذاشتند از اين اشخاص كسى داخل نشود .

در مسجد سپهسالار

حاجى صفر را خواستيم دربخانه روانه كنيم گفت من طلبى در نزديك خانهء ظل السلطان دارم بايد آنجا بروم . گفتيم پس آنجا برو ، اما مسجد سپهسالار هم برو و درست خبر بياور كه مردم چه مىكنند و آقا سيد جمال و ملك چه خواهند گفت . ابو القاسم را دربخانه فرستادم و از تنبلى خودمان نرفتيم . نزديك ناهار شد . من راه خود را تغيير داده از در مسجد گذشتم . جمعيت از همان قبيل كه نوشتيم زياد بود . بعد از ناهار بيرون رفتم ديدم در مسجد كسى نطق مىكند . فورا حسن خان را فرستادم تا او رفت در وسط نطق همهمه و صدا بلند شد . بعد باز ساكت شدند و باز هياهو شد . حاجى افخم الدوله آمد . معلوم شد پشت‌بام رفته و از شبكه‌ها كه به سمت حياط ماست گوش داده . بيان كرد سيدى را منبر كردند . لايحه‌اى در دست داشت . آنچه شنيدم مىخواند كه ولايت مشروطه شد كه مردم در امنيت باشند بدتر شلوغ شد . چنانچه ما اهل طهران صاحب هيچ چيز نيستيم ، خصوصا نوكر بابها كه سالهاى سال خدمت كرده كسب و كاسبى از دستمان برنمىآيد حقوق ما را قطع كرده براى خودشان مقررى درست كردند . پول نقد را از خزانه بردند . عوض آن‌كه به ما بدهند كه دو سال است مواجب نگرفته‌ايم خودشان تقسيم كردند . ظلم از اين زيادتر ، ستم از اين بيشتر نمىشود كه شاه ما را گوشه‌نشين كرده ، عطار و بقال و بزاز حكمرانى مىكند . پيغمبر اكرم در بعضى امور مشورت مىكرد نه در همه كارها . دين رفت . اسلام رفت . چهار نفر لامذهب بابى در مجلس و در خارج مجلس نشسته حكم مىكنند ، فرمانفرمائى مىكنند . ما هم آنچه از دستمان برآيد از امروز كوتاهى نمىكنيم . غيرت داريم زير بار ظلم و كفر نمىرويم . اين وقت بود كه همهمه شد . يك نفر طلبه از مدرسهء شيخ كه در بالاى محراب جاى نشستن دارد نشسته بود به آواز بلند گفت « ده نداريد » « 1 » . باز ساكت شدند و گفتند غيرت داريم و مىكنيم آنچه بايد بكنيم .

استعفاى وزرا

در اين بين از دربخانه خبر آمد كه وزراء ديروز عصر بعد از مشورت تماما استعفا كردند و هيچ‌كدام دربخانه نيامده و تمام اطاقها بسته است . سوار كشيكخانه آنجا زياد
هامش
( 1 ) - يعنى غيرت نداريد .
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 1847 | قهرمان ميرزا عين السلطنه